<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://historycal.loxblog.com</title>
<link>https://historycal.loxblog.com</link>
<description>مطالب تاریخی از عصر حجر تا امروز</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله ننگین قاجار</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-ننگین-قاجار</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-ننگین-قاجار</guid>

<description><![CDATA[

قاجار نام دودمانی است که از ۱۷۹۴ تا ۱۹۲۵ بر ایران فرمان راند.قاجارها قبیله&zwnj;ای از ترکمان&zwnj;های منطقه استرآباد (گرگان) بودند.ایشان تبار خود را به کسی به نام قاجار نویان می&zwnj;رساندند که از سرداران چنگیز بود. نام این قبیله ریشه در عبارت آقاجر به معنای جنگجوی جنگل دارد. پس از حمله مغول به ایران و میانرودان،قاجارها نیز به همراه چند طایفه ترکمان و تاتار دیگر به شام کوچیدند.هنگامی که تیمور گورکانی به این نقطه تاخت قاجارها و دیگر کوچندگان را به بند کشید و سرانجام آنها را به خانقاه صفوی در آذرآبادگان بخشید. پس از آن قاجارها یکی از سازندگان سپاه قزلباش شدند.

&nbsp;

&nbsp;
مقدمه مدیر وبلاگ: سلسله قاجار یکی از بدترین سلسله های کل تاریخ ایران بود. شاهان این سلسله با بی لیاقتی خود قسمت اعظمی از خاک ایران را به روس ها بخشیدند و باعث به وجود آمدن معاهده های ننگین ترکمنچای و گلستان شدند. شاهان این سلسله بسیار تن پرور بودند که باعث شدند ایران سالهای سال از تکنولوژی و علم دنیا عقب بماند شاهان این سلسله فقط به فکر عیش و نوش و زیاد کردن همسر و فرزندان خویش بودند و اکثراً یا در حرمسرا خویش در حال معاشقه بودند یا از شرب خمر زیاد مست بودند......... ای کاش سلسله قاجار هیچوقت به وجود نمیامد و ای کاش زمانیکه کریم خان زند آقامحمدخان قاجار را اسیر کرده بود سر از تنش جدا میکرد تا هیچوقت این سلسله ننگین به وجود نمیامد. اما افسوس......
سرگذشت سلسله قاجار:
قاجار نام دودمانی است که از ۱۷۹۴ تا ۱۹۲۵ بر ایران فرمان راند.قاجارها قبیله&zwnj;ای از ترکمان&zwnj;های منطقه استرآباد (گرگان) بودند.ایشان تبار خود را به کسی به نام قاجار نویان می&zwnj;رساندند که از سرداران چنگیز بود. نام این قبیله ریشه در عبارت آقاجر به معنای جنگجوی جنگل دارد. پس از حمله مغول به ایران و میانرودان،قاجارها نیز به همراه چند طایفه ترکمان و تاتار دیگر به شام کوچیدند.هنگامی که تیمور گورکانی به این نقطه تاخت قاجارها و دیگر کوچندگان را به بند کشید و سرانجام آنها را به خانقاه صفوی در آذرآبادگان بخشید. پس از آن قاجارها یکی از سازندگان سپاه قزلباش شدند.
در زمان آقا محمد خان قاجار این طایفه به دو قبیله اشاقه باش و یوخاری باش (به معنای ساکن ناحیه بالا - رودخانه- و ساکن ناحیه پایین - رودخانه) تقسیم شده بود و آقا محمد خان موفق گردید این دو قبیله را با هم متحد کرده و نیروی نظامی خود را استحکام بخشد. برای آگاهی بیشتر به زندگی نامه آغا محمدخان قاجار نگاه کنید.
بنا بر بعضی منابع تاریخی مادربزرگ آقا محمد خان بیوه شاه سلطان حسین صفوی بود که در هنگام حمله محمود افغان به اصفهان از وی باردار بود و بدلیل علاقه زیاد شاه سلطان حسین به وی، برای جلوگیری از اسارت او بدست افغانها، توسط سران قزلباش فراری داده شد و بعد از قتل شاه سلطان حسین به زوجیت پدر بزرگ آقا محمد خان درآمد. بنا به این روایت پدر آقا محمد خان، محمد حسن خان قاجار، در اصل فرزند شاه سلطان حسین صفوی بوده&zwnj;است و به همین دلیل ارتباط نزدیک و پایداری بین بازماندگان سلسله صفوی و شاهان دوره قاجاریه وجود داشته&zwnj;است.
ایران در زمان این سلسله با دنیای غرب آَشنا گردید. اولین کارخانه&zwnj;های تولید انبوه، تولید الکتریسیته، چاپخانه، تلگراف، تلفن، چراغ برق، شهرسازی مدرن، راهسازی مدرن، خط آهن، سالن اپرا (که بعدا به سالن تعذیه تغییر کاربری داد)، مدارس فنی به روش مدرن(از جمله دارلفنون که به همت امیر کبیر تأسیس گردید)، و اعزام اولین گروه&zwnj;ها از دانشجویان ایرانی به اروپا جهت تحصیل در شاخه&zwnj;های طب و مهندسی در زمان این سلسله صورت پذیرفت.
بازسازی ارتش ایران با روش مشق و تجهیز آنها به سلاحهای مدرن اروپایی نیز از زمان فتحعلی شاه قاجار - در قرار داد نظامی اش با ناپلیون امپراتور فرانسه - آغاز شد.
در زمان این سلسه و بعد کشمکش بسیار بین شاهان قاجار و آزادی خواهان، سرانجام ایران دارای مجلس (پارلمان) شد و بخشی از قدرت شاه به مجلس واگذار گردید.
در زمان این سلسله حکومتهای معتدد استانی بر مناطق مختلف سرزمین ایران با جنگ یا مصالحه از میان رفتند و جای خود را به سیستمی فدرالی با تبعیت از دولت مرکزی دادند و &laquo;کشور&raquo; ایران دوباره زیر یک پرچم شکل گرفت. رنگها و ترتیب آنها در پرچم کنونی ایران از زمان این سلسله بیادگار مانده&zwnj;است.
این سلسله سرانجام با کودتای نظامی رضاخان (رضا شاه) در سال ۱۹۲۱ قدرت را از دست داد بدون خونریزی قدرت را به حاکم جدید سپرد. رضا شاه پس از به سلطنت رسیدن بسیاری از وزرا و سفرای دولت قاجاریه را که غالبا از وابستگان خاندان قاجار بودند به استخدام درآورد که این ارتباط حرفه&zwnj;ای تا پایان سلطنت محمد رضا شاه (فرزند رضا شاه) نیز ادامه یافت.
شاهان قاجار
آقا محمدخان قاجار
فتحعلی شاه
محمد شاه
ناصرالدین شاه
مظفرالدین شاه
محمدعلی شاه
احمد شاه

تبار و اطلاعات شخصی آقا محمد خان
آقامحمد خان فرزند محمد حسن خان قاجار و او نیز فرزند فتحعلی خان فرزند شاهقلی خان فرزند جهانسوزخان بود. مازندران و بارفروش (بابل امروزی) مرکز حکمرانی محمدحسن خان بود و فتحعلی خان حاکم گرگان و در استرآباد حکومت می&zwnj;کرد. اینان شیعه مذهب بودند. ندرقلی خان پس از کشتن فتح علی خان رقیب سرسخت خویش در خواجه ربیع طوس و با سعی و تلاش خویش به مقام شاهنشاهی رسید.

ریشه&zwnj;های قدرت&zwnj;یابی دودمان قاجار
قدرت یافتن دودمان قاجار به عهد صفوی و شاه عباس کبیر برمی&zwnj;گردد؛ ابتدا در شمال رود ارس ساکن بودند و در آن زمان بدلیل کمک&zwnj;های بزرگی که به دربار صفوی می&zwnj;نمودند، قدرت بیشتری یافتند و سپس دسته&zwnj;ای از آنان در غرب استرآباد و در دشت گرگان سکنی گزیدند. نادر شاه افشار در زمان حکومتش برای جلوگیری از به قدرت رسیدن محمد حسن خان که در هنگام قتل پدر ۱۲ سال بیش نداشت یوخاری&zwnj;باش&zwnj;ا که ساکنین بالادست رود گرگان بودند را به حکمرانی منسوب کرد تا بدین ترتیب با ایجاد شکاف و اختلاف میان طوایف قاجار نگران ناآرامی&zwnj;های داخلی نگردد و اشاقه&zwnj;باش&zwnj;ها زیر نظر حکومت ایشان گردند.

آقامحمد در آغاز نوجوانی
در همان ۶ سالگی برای اولین بار وارد میدان جنگ گردید؛ آن موقع برابر زمانی بود که نادر و فرزندانش به قتل رسیده بودند و شاهرخ علی رغم میل باطنی اش برای به دست گرفتن قدرت تلاش می&zwnj;کرد. در آن جنگ مقابل قبیله یوخاری باش&zwnj;ها بسیار مردانه جنگید و همین باعث گردید تا فرماندهی بخشی از قشون با وی باشد. پس از آن شاهرخ طرح دوستی با محمدحسن خان بست. با همکاری حاکم طبس ابراهیم خان را برکنار شدو شاهرخ به سلطنت رسید هرچند اندکی پس از ان شاهرخ شاه به دست دشمنانش نابینا گشت .آقا محمد خان در سن یازده سالگی بدلیل اینکه چهره جذابی داشت توسط خواجگان حرمسرای عادلشاه حاکم مشهد در حال معاشقه با دختر و یکی از همسران وی دیده شد و بدستور عادلشاه که از بستگان نادر شاه بود (بروایتی برادرزاده نادر شاه بود) اخته گردید.

کریم&zwnj;خان و دودمان قاجار
چندی بعد محمد حسن خان سپاهی مجهز و بانظم ترتیب داد و به جنگ با کریم خان زند پرداخت. در جنگهای اولیه پیروزی با قجری&zwnj;ها گشت. اما در اثر اختلافات داخلی میان آنان محمدحسن خان شکست خورد و در حال عقب نشینی توسط برخی سرداران خود کشته شد. پس از آن خواهرانش را به شیراز فرستادند و یکی از آنان به عقد کریم خان درآمد.

پسران محمد حسن خان اسیر می&zwnj;شوند
آقا محمد خان با همیاری حسینقلی خان پس از درگذشت پدرشان دست به جنگ&zwnj;های پارتیزانی زدند ولی این&zwnj;ها برای کریمخان چندان ویژه نبود تا آن که خراج آن سال استرآباد بدستور آقامحمدخان مورد سرقت واقع گشت. همین امر سبب جنگ میان فرستادگان کریمخانزند و او شد که در نهایت دستگیر گشت و به تهران بردند و کریم خان همینکه فهمید او دیگر خواجه است و بر اساس فرهنگ آن زمان هیچ کس برای یک خواجه ارزشی قایل تمی باشد امر کرد تا به تحصیل ذخیره آخرت بپردازد و از جاه طلبی دست بردارد.
پس از آن به شیراز منتقل شد و در اسارت به سر می&zwnj;برد. هرچند که به گفته بسیاری از مورخین (از جمله عضدالدوله برادرزاده آقامحمدخان)کریمخان با وی با احترام و محبت رفتار میکرد و او را پیران ویسه خطاب مینمود و در کارها با وی مشورت میکرد.
در همین زمان برادرآقامحمد خان حسینقلی خان جهانسوز در شمال ایران دست به یاغی گری زد. آقامحمدخان که میدانست از سوی کریمخان مواخذه خواهد شد از بیم جان خویش در حرم حضرت شاهچراغ بست نشست ولی کریم خان بوساطت اطرافیان خود او را مورد عفو قرار داد.

بنیان نهادن حکومت قاجاریه
آقا محمد خان در ۱۳ صفر سال ۱۱۹۳ هجری قمری (روز درگذشت کریم خان)، هنگامی که در باغ&zwnj;های اطراف شیراز به شکار مشغول بود، همینکه عمه&zwnj;اش او را از مرگ شاه زند آگاه ساخت، فرار کرد و به شتاب خود را به تهران رسانید و در ورامین مدعی سلطنت بر ایران گشت. سپس به ساری و استرآباد رفت و با کمک سران اشاقه&zwnj;باش، براندازی زندیه و رسیدن به قدرت را طراحی نمود و ولایات گرگان و مازندران و گیلان را تحت حکمرانی خویش قرار داد. وی در این زمان برای مطیع کردن برادران خود به جنگ با آنان پرداخت و حتی یکبار تا پای مرگ رفت ولی سرانجام در بندپی نجات یافت و به ساری آمد و تاج سلطنتی را که توسط زرگران ساری ساخته گشت را بر سر نهاد و پایتخت خود را ساری نهاد و جشن نوروز را به دستور وی با تشریفات برگذار نمودند. پس از تسخیر شمال ایران بر آذربایجان و کرمانشاهان نیز دست یافت. سپاه قاجار در کرمانشاه از تجاوز به ناموس مردم نیز خودداری نکردند. در آذربایجان نیز به قول نویسنده کتاب مآثر سلطانیه (عبدالرزاق دنبلی) شهر سراب را به یک حمله در آتش سوزانید. این در حالی بود که ابوالفتح خان پسر کریم خان مایل به حکومت نبود و سرانجام عمویش بر مدعیان چیره گشت ولی عمر حکمرانی زکی خان زند نیز کوناه بود و حکومت زندیه در جنگ و ستیز مبان شاهزادگان زند قرار گرفت ولی سرانجام لطف علی خان زند با همیاری حاج ایراهیم خان کلانتر شیرازی بر تخت سلطنت نشست. آقا محمد خان که هیچگاه خاطرات تلخی را که از کریم خان بهمراه داشت، از یاد نمی&zwnj;برد، از آن زمان به مدت ۱۵ سال با لطفعلی خان زند - که جوان بود و شجاع اما بی&zwnj;تجربه - به جنگ و تعقیب و گریز پرداخت. مهم&zwnj;ترین این نبردها، جنگ باباخان برادرزاده آقا محمدخان در سمیرم و محاصره شیراز و پس از آن محاصره طولانی کرمان در سال ۱۲۰۸ هجری قمری است در این جنگها لطفعلی خان مقاومت زیادی از خود نشان داد اما وزیر وی حاج ابراهیم خان کلانتر بوی خیانت نمود و باعث پیروزی آقامحمدخان شد..

فاجعه تاریخی کرمان
در اواخر تابستان همان سال قشون آقا محمد خان به کرمان نزدیک گشت. همه مردم کرمان بر آن عقیده بودند که قشون شاه قاجار در سرمای زمستان کرمان دوام نخواهد آورد و سرانجام مجبور به ترک آن دیار خواهند شد و برای همین هر شب بر بالای ابروج کرمان مردم شعر می&zwnj;خواندند و فحش&zwnj;های رکیکی نسبت به شاه قجر خطاب می&zwnj;دادند و او را مورد تمسخر قرار می&zwnj;دادند این فحش&zwnj;ها خان قاجار را خشمگین تر کرد. وی روزها از ببرون دروازه شهر مردم را تهدید می&zwnj;کرد که در صورتی که به این کار ادامه دهند، حمله سختی به آن شهر خواهد کرد و دیگر مثل بار قبل نخواهد بود. آقا محمد خان چنان به خشم آمد که پس از نفوذ به شهر که بر اثر خیانت تعدادی از نگهبانان روی داد، دستور داد که کوهی بلند از چشمان مردم کرمان پیش روی وی بسازند. بدستور وی تمام مردان شهر کور شدند و بیست هزار جفت چشم بوسیله سپاه قاجار تقدیم خان شد.(سر پرسی سایکس این تعداد را هفتادهزار جفت میخواند)همچنین آغامحمدخان سربازان خود را در تجاوز به زنان شهر آزاد گذاشت و جنایتی عظیم را رقم زد. اموال مردم به تاراج برده شد و حتی کودکان نیز به اسارت گرفته شدند.
اما لطفعلی خان زند به بم فرار کرد و قصد عزیمت به سیستان و بلوچستان را داشت ولی با خیانت حاکم بم دستگیر شد و در راین به فرستادگان آقامحمدخان تحویل داده شد و شاه قاجار او را به بدترین شکنجه&zwnj;ها عذاب داد. تا بدانجا که پاهای لطفعلی خان را به یک سر طناب و سر دیگر را به اسبی بست و تا بخشی از مسیر کرمان به شیراز آن را بروی مسیر بیابانی و ماسه&zwnj;های داغ کشاند و پس از آن در تهران به زندگی لطفعلی خان خاتمه داد و وعده خود به لطفعلی خان را عملی ساخت و سرانجام وی را در امامزاده زید تهران دفن کردند.

انتقال مرکز حکومت به تهران
او پس از قتح کامل جنوب ایران در واقع مقر حکم رانی خویش را در تهران نهاد در حالیکه پایتخت وی هنوز ساری بود؛ او برای آبادانی تهران بسیار کوشید و مهاجرین بسیاری را در آن شهر اسکان نهاد و به امر وی کلیمیان مقیم تهران اجازه ساخت کنشه و ارامنه نیز توانستند با آسودگی خاطر نسبت به تجدید بنای کلیساهای خود اقدام نمایند همچنین موبدکده و آتشکده برای زرتشتیان . پایگاه نظامی قوی در سواحل رود کن احداث نمود و دروازه&zwnj;های تهران خصوصا دروازه دولاب را مرمت کرد
سپس با سپاهی گسترده عازم قفقاز گشت تا حاکمان آنجا را مطیع خویش سازد در آنجا با مقاومت سرسختانه ابراهیم خلیل خان جوانشیر حاکم شوشی مواجه شد و سرانجام دست از محاصره این شهر برداشت و به تفلیس رفت. هراکلیوس حاکم تفلیس شهر را رها کرده و گریخت آغامحمدخان دستور ویران کردن قسمتی از شهر و قتل عام مردم داد و باردیگر سربازان وی در این شهر بدستور او به تجاوز به ناموس مردم دست زدند. تمام کلیساهای شهر ویران شد و روحانیون مسیحی دست بسته به رود ارس انداخته شدند. در نهایت آغا محمد خان با پانزده هزار تن از دختران و حتی پسران شهر که آنان را به اسارت گرفته بود به تهران بازگشت. اینان برای سواستفاده جنسی و نیز برای بردگی به ثروتمندان فروخته شدند .

رویکرد به خراسان و ماورای نهر و براندازی افشاریان
بعد ار آن به خراسان لشکر کشید و شاهرخ ، پسر نادر را که کور و پیر بود به همراه همه درباریانش به قتل رسانید تا انتقام کشتن فتحعلی&zwnj;خان را بگیرد. خان قاجار برای افشای محل جواهراتی که نادر از هند آورده بود شاهرخ را به حدی شکنجه کرد که وی در زیر این شکنجه&zwnj;ها جان سپرد. آقامحمدخان پس از کشف محل جواهرات نادر، آنان را روی سفره گسترد و از شدت عشق به طلا و جواهر، بر آنان غلتید. و سپس لشکرکشی به بخارا را قصد نمود که خبردار شد از جانب روس&zwnj;ها دیگر خطری نیست. برای همین حاکمان طرفدار روس آن دیار را سرکوب کرد و مرو را آزاد کرد و ازبکان را وادار به عقب نشینی نمود و بخارا را تحت الحمایه دولت ایران قرار داد و چون مردم آن دیار با وی مخالفتی نداشتند به آنان آزاری نرساند و پس از آن به دستور وی گروهی را به منظور تعقیب نادرقلی شاهرخ اقشار به هرات فرستاد و پس از آن تا کابل پیش رفتند ولی نادرقلی در کوه&zwnj;های هیمالیا در افغانستان مکان خود را تغییر می&zwnj;داد سرانجام از تعقیب وی دست برداشتند و بلخ را از حاکم کابل به بهای ۵۰۰ هزار سکه طلا خریداری نمودند؛ این کار آقا محمد خان چندین هدف را دنبال می&zwnj;کرد که مهم&zwnj;ترین و دراز مدت&zwnj;ترین آنها جلب حمایت حاکم کابل برای حمله به هندوستان بود و افغانستان را نیز تحت حمایت دولت ایران قرار داد و به ساری برگشت و در عمارت زمستانی خود واقع در پشت مسجد شاه غازی (که اکنون اثری از آن باقی نیست)، گنجینه&zwnj;های باقی&zwnj;مانده از دوران افشاریه - که نادر با خود از هند آورده بود و باعث ثروتمندی بسیاری از فرماندهان و نوادگان او شد - را پنهان کرد.

بازگشت به قراباغ و بدرود زندگی
در همین زمان قفقاز به اشغال روسیه در آمد. خان قاجار برای سرکوب آنان عازم قفقاز شد اما هنوز به آنجا نرسیده بود که تزار روس کشته شدو جانشین وی به سپاهیان خود دستور مراجعت داد. آقامحمدخان که از این مسئله سخت شادمان گردیده بود تصمیم گرفت که در قفقاز به تصرف شهر شوشی بپردازد که در حمله اول به دست وی نیفتاده بود. شهر شوشی پس از مدتی مقاومت در اثر اختلافات داخلی تسلیم شد ولی در حالی که از فتح بدون خون ریزی شوشی در قراباغ آذربایجان ۳ روز بیشتر نمی&zwnj;گذشت در بامداد ۲۱ ذی&zwnj;الحجه، ۱۲۱۱ هجری قمری بدست صادق نهاوندی و دو تن از همدستانش به قتل رسید و از آنجا که در آن زمان پیکر بزرگان را در عتبات عالیات بخاک میسپردند، وی را نیز به نجف اشرف بردند و در جوار آرامگاه امام اول شیعیان به خاک سپاردند در مورد علت مرگ وی گفته شده که خان قاجار به تعدادی از نوکران خود بدلیل یک نافرمانی جزئی قول داد که فردا اعدامشان خواهد کرد. اما در آن شب آزادشان گذاشت که آنان نیز بر وی حمله کرده و وی را کشتند .

حکایاتی از بی&zwnj;عدالتی&zwnj;های آقامحمدخان

عاقبت سرباز وفادار
زمانی که آقا محمد خان قاجار شهر کرمان را در محاصره داشت سربازی که یکبار جان وی را نجات داده بود به او خیلی نگاه می کرد و گویا با نگاه خود می خواست که آن ماجرا را به یاد خان بیاورد. آقا محمد خان نیز دستور داد تا چشم&zwnj;های او را در بیاورند.

کشف یک کودتا
روزی اندکی بعد از تاجگذاری، آقا محمد خان قاجار آماده می&zwnj;شد که با فتحعلی خان از سربازان مازندرانی سان ببیند... ناگهان یکی از افسران حاضر، در برابر شاه تعظیم بلندی کرد ... و مدتی در گوشی با وی صحبت داشت...
پس از چند لحظه آقا محمد خان اظهار درد کرد و رنگ پریدگی مرده وار سیمایش مویّد اظهارش بود. یکی از وزیران را به مرخص کردن سربازان برگماشت زیرا که حال سان دیدن نداشت.
همین که مجلس خالی شد، تغییر حالت داد ولیعهد و نزدیکان حاضر را روانه اتاق های دیگر کرد و فرمانده قره چوخاها را خواست و دو ساعت تمام با وی گفتگو کرد... در آن میان افسرانی را برای بازجویی به درون تالار می&zwnj;آوردند فتحعلی خان در دیوانخانه مجاور منتظر دستورهای عموی خود بود. سرانجام برادر زاده را نزد خود خواند و گفت: افسری که زیر گوشی با من صحبت می کرد یکی از رفیقان خود را متهم می&zwnj;کرد که قصد دارد شاه را بکشد...من هم در این دو ساعت بازجویی دقیق کردم تا معلوم شد که مدعی با افسر متهم دشمنی شخصی داشته و اتهام را سراپا از خود ساخته است... حالا پسر جان تو که روزی به پادشاهی خواهی رسید بگو ببینم به عقیده تو چه باید کرد؟ جوانک با شور ساده لوحانه&zwnj;ای گفت: باید مفتری را تنبیه کرد و کسی را که به او بهتان بسته اند، پاداش داد.
آقامحمدخان گفت: به این ترتیب تو دستوری می دادی که از نظر عدالت انسانی معقول و منطقی بود ولی فرمانی نبود که در شان پادشاه باشد. باز هم برو بیرون و منتظر دستور من باش...
ساعتی بعد فتحعلی خان را به تالاری که شاه در آنجا بود خواندند. وی چیزی در آنجا دید که از نفرت و وحشت خون در رگهایش بند آمد...نعش چند افسر را در آنجا دید و در آن میان، مفتری، متهم و همه کسانی را که به عنوان گواه بازپرسی شده بودند، بازشناخت. شاه گفت من دچار اشتباه شدم که دو طرف را رویاروی کردم. روی اینگونه چیزها نباید بحث شود، زیرا که شایسته نیست در میان اطرافیان شاه ...کسانی آمد و شد داشته باشند که امکان شاه کشی به گوششان خورده است... من برای جبران اشتباهی که کردم چاره&zwnj;ای نداشتم جز آنکه بدهم همه کسانی را که به هر عنوان، پایشان به این قضیه کشانیده شده بود، خفه کنند!!!

فتحعلی شاه
&nbsp;(۱۷۷۱ - ۱۸۳۴) دومین شاه از دودمان قاجار بود که از ۱۷۹۷ تا ۱۸۳۴ میلادی فرمانروایی کرد. وی فرزند حسین&zwnj;قلی&zwnj;خان برادر جوانتر آغامحمدخان قاجار بود. پس از کشته شدن عمویش، فتحعلی شاه به پادشاهی رسید. لقب او سلطان صاحبقران بود چرا که بیش از بیست و پنج سال شاهی کرد(در آن روزگار 25 سال را هم قرن می&zwnj;&zwnj;دانستند.)
نام اصلی فتحعلی،خان بابا خان بود ولی به هنگام تاجگذاری نام فتحعلی را که نام نیای خود فتحعلی خان قاجار بود برای خود برگزید.جنگ&zwnj;های ایران و روسیه در دوره قاجار که به جدا شدن سرزمینهای قفقاز از ایران انجامید در زمان این پادشاه رخ داد.می&zwnj;توان گفت که روند پاره پاره شدن خاک ایران با پادشاهی او آغاز شد.ولیعهد او پسرش عباس میرزا بود که در این جنگها از خود دلاوری نشان داد.ولی عباس میرزا پیش از فتحعلی شاه مرد؛پس پسر او محمد میرزا ولیعهد شد که پس از مرگ فتحعلی شاه با نام محمد شاه برتخت نشست.
گفته می&zwnj;شود که فتحعلی شاه ۱۵۸ همسر و ۲۶۰ فرزند داشته است.

محمد شاه
نوهٔ فتحعلی شاه و فرزند عباس میرزا بود.وی سومین شاه از دودمان قاجار بود.فتحعلی شاه با اینکه فرزندان بسیاری داشت ولی برای مهر فراوانی که به عباس میرزا داشت پس از مرگش پسرش را ولیعهد خواند.محمد شاه در تاریخ قاجار شاه گمنام و کم اهمیتی است. پیش زمینه جدا شدن افغانستان از ایران در روزگار او رخ می&zwnj;&zwnj;نمود.پس از او پسرش ناصرالدین میرزا و ناصرالدین شاه آینده بر تخت نشست.مهد علیا همسر محمد شاه و مادر ناصرالدین شاه در روزگار پادشاهی پسرش به نفوذ بالایی در کارهای کشور دست یافت. مرگ محمد شاه به دلیل بیماری نقرس بود.

ناصرالدین&zwnj;شاه
معروف به سلطان صاحبقران و بعد شاه شهید ، از شاهان دودمان قاجار ایران بود.
وی در سال 1247 هجری قمری در تبریز بدنیا آمد. مادر او مهد علیا نام داشت. خبر درگذشت پدرش محمدشاه را در سال ۱۸۴۹ میلادی هنگامی که در تبریز بود شنید، سپس به یاری امیرکبیر به پادشاهی رسید و بر تخت طاووس نشست. برای بازپس&zwnj;گیری مناطق شرقی ایران از دست انگلیس&zwnj;ها، به&zwnj;ویژه منطقه هرات کوشش کرد ولی پس از تهدید و حمله انگلیسی&zwnj;ها به بوشهر ناچار به واپس&zwnj;نشینی شد.
نخستین بار در 1873 میلادی به اروپا سفر کرد. او نخستین پادشاه ایران بعد از اسلام بود که به اروپا مسافرت کرد. آوردن دوربین عکاسی به ایران از جمله کارهای اوست.
در آستانه مراسم پنجاهمین سال تاجگذاری در سال 1313 قمری به دست میرزا رضای کرمانی در حرم شاه عبدالعظیم ترور شد.

مظفرالدین &zwnj;شاه
&nbsp;پنجمین پادشاه ایران از دودمان قاجار بود.
او پس از کشته شدن پدرش ناصرالدین &zwnj;شاه،و پس از نزدیک به پنجاه سال ولیعهد بودن،شاه شد و از تبریز به تهران آمد.
او نیز مانند ناصرالدین&zwnj; شاه چند بار با وام گرفتن از کشورهای خارجی به سفرهای اروپایی رفت.در جریان جنبش مشروطه برخلاف کوشش&zwnj;های صدراعظم هایش میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) و عین&zwnj;الدوله، با مشروطیت موافقت کرد و فرمان مشروطیت را امضا کرد.
او ده روز پس از امضای فرمان مشروطیت درگذشت.وی فردی بیمار بود و به این دلیل اداره امور کشور را به عین الدوله صدراعظم خود داد.

محمدعلی شاه
&nbsp;ششمین پادشاه از دودمان قاجار در ایران بود و در 1285 هجری خورشیدی به حکومت رسید. او فرزند مظفرالدین شاه قاجار بود. مخالفت او با مشروطه بود که پدرش پیش از مرگ آن را پذیرفته بود. این رویداد که بدان خُرده خودکامگی یا استبداد صغیر می&zwnj;&zwnj;گویند به خونریزی بسیاری انجامید و سرانجام محمدعلی شاه هم تاج و تخت خود را بر سر این خودکامگی اش باخت.
او پس از به توپ بستن مجلس با فشارهای داخلی و خارجی مجبور به ترک ایران شد. پس از وی پسرش احمد شاه در سنین کودکی به عنوان شاه انتخاب شد.

احمدشاه
&nbsp;آخرین پادشاه ایران از دودمان قاجار بود.
او پس از فتح تهران و خلع پدرش محمدعلی&zwnj;شاه، در 12 سالگی به سلطنت رسید. تا رسیدن او به سن بلوغ ابتدا عضدالملک و سپس ناصرالملک&nbsp;نایب&zwnj;السلطنه بودند.
اندکی پس از کودتای اسفند ۱۲۹۹ و قدرت گرفتن سردار سپه به اروپا رفت. پس از آنکه سردار سپه به وفاداری به شاه سوگند خورد باز به ایران برگشت او بیش از هرچیز نگران وضع خود بود و به احوال مملکت چندان وقعی نمی&zwnj;نهاد. مهمترین دغدغه&zwnj;اش حفظ مقرریی بود که از انگلستان دریافت می&zwnj;کرد. سرانجام با قدرت گرفتن سردار سپه و تحمیل خود به احمد شاه به عنوان نخست وزیر و وخامت اوضاع احمد شاه باز به اروپا رفت هنگامی که آن&zwnj;جا بود با رای مجلس موسسانی که سردار سپه ترتیب داده بود دودمان قاجار منقرض شد.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله زندیه</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-زندیه</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-زندیه</guid>

<description><![CDATA[

زندیان یا زندیه یا دودمان زند نام خاندانی پادشاهی است که میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به درازای چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند. این سلسله به سردمداری کریم خان زند از ایلات لر ساکن ملایر که از سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید....
 

زندیان یا زندیه یا دودمان زند نام خاندانی پادشاهی است که میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به درازای چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند. این سلسله به سردمداری کریم خان زند از ایلات لر ساکن ملایر که از سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید او فردی مدبر و مهربان بود. کریم خان خود را وکیل الرعایا نامید و از لقب (شاه) پرهیز کرد. شیراز را پایتخت خود گردانید و در آبادانی آن کوشش نمود. ارگ، بازار، حمام و مسجد وکیل شیراز از کریمخان زند وکیل الرعایا به یادگار ماندهاست. کریمخان زند وکیل الرعایا (۱۱۹۳ 1163 ه.ق.): از سوابق زندگی خان زند تا سال 1163ه.ق. که جنگهای خانگی بازماندگان نادر شاه بی کفایتی آنان را برای مملکتداری آشکار ساخت و به تبع آن عرصه را برای ظهور قدرتهای جدید مستعد گردانید، خبری در دست نیست. به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومی این ایام خان زند به همراه علی مردان خان بختیاری و ابوالفتح خان بختیاری اتحاد مثلثی تشکیل دادند و کسی را از سوی مادری از تبار صفویان بود را به نام شاهاسماعیل سوم به شاهی برداشتند. ولی چون هیچ یک از آنان خود را از دیگری کمتر نمیشمرد، ناچار به نزاعهای داخلی روی آوردند. سرانجام کریم خان توانست پس از شانزده سال مبارزه دایمی بر تمامی حریفان خود از جمله محمدحسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه کند و صفحات مرکزی و شمالی و غربی و جنوبی ایران را در اختیار بگیرد. وی به انگلیسها روی خوش نشان نداد و همواره میگفت آنها میخواهند ایران را مانند هندوستان کنند. برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال1189 ه.ق. بصره را از حکومت عثمانی منتزع نماید و به این ترتیب، نفاذ اوامر دولت ایران را بر سراسر اروندرود و بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند. 1) کریم خان زند کریمخان زَند (۱۱۹۳ &ndash; ۱۱۶۳ ه.ق) (حکمرانی: ۱۱۷۹ - ۱۱۹۳ ه.ق) که خود را وکیل الرعایا میخواند و نه پادشاه، یک ایلیاتی بانفوذ لر و از شاخه ی لر کوچک منتسب بهلر فیلی بود که به فرمانروایی ایران رسید و بنیانگذار پادشاهی زندیان شد. کریمخان توانست پس از فروپاشی حکومت نادرشاه افشار، تمام بخشهای مرکزی، شمالی، غربی و جنوبی ایران را تحت حکومت خود درآورد. همچنین برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ ه.ق. بصره را از امپراتوری عثمانی جدا کرده و به ایران پیوست نماید و از این طریق، نفوذ ایران را بر سراسر اروندرود، بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.   تصویری از کریمخان زند   سیاست داخلی او را نیکوترین فرمانروا پس از حمله عربها به ایران دانسته اند. کریمخان از ایل لک زند همدان بود. پدرش &laquo;ایناق خان&raquo; نام داشت و رئیس ایل بود. کریم خان در آغاز یکی از سربازان سپاه نادرشاه افشار بود که پس از مرگ نادر به ایلش پیوست. کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر کریمخان نیرویی به هم زد و پس از چندی با دو خان بختیاری به نامهای ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی میدانستند، به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برگزیدند. در این اتحاد علیمردان خان نایبالسلطنه بود و ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریمخان نیز سردسته سپاه بود. اما چندی که گذشت علیمردان خان، ابوالفتحخان را کشت و بر دیگر همراهش کریمخان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریمخان بود. چندی هم با محمد حسن خان قاجار دیگر مدعی پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند. او بازمانده افغانهای شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود. سر انجام با لقب وکیل الرعایا (نماینده مردم) در ۱۷۵۰[۱] به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان رسید که آن را به احترام نادرشاه در دست نوه او شاهرخشاه باقی گذاشت. کریمخان لکی بیسواد اما هوشمند و باتدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت میداد و به دانشمندان ارج میگذاشت. وی کارخانههای چینیسازی و شیشهگری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت. با این وجود غربیان وی را &laquo;پادشاهی بزرگ&raquo; نمیدانستند چرا که در دورهٔ زمامداری او بهایشان امتیازی داده نشد؛ البته او خود نیز چنین ادعایی نداشت و خود را وکیل الرعایا میخواند. کریمخان با توجه به پیشهاش که سرپرستی ایل بود از نزدیک با مشکلات مردم آشنا بود و سپس سپاهیگری آن هم در ارتش نادری، که درگیر جنگهای پیاپی بود به او نشان داد که بار جنگ های پیاپی به دوش خراج مردم است؛ پس، بیشتر آرامش و درگیر نکردن کشور در درگیریها را میپسندید تا مبادا آشوب و یا جنگی به کشور و مردم آسیب برساند.  جنگ خارجی تنها جنگ دوران فرمانروایی کریمخان، جنگ بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود. او در این جنگ به دلیل بدرفتاریها و اخاذی از بازرگانان ایرانی توسط حاکم بصره درگیر شد. در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریم خان از انگلیسیها دل خوشی نداشت و همیشه میگفت که انگلیسیها میخواهند ایران را مانند هند کنند؛ بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی میپرداخت.  سرکوبی شورشها در زمان کریمخان چند آشوب کوچک از جمله طغیان میرمهنا دزددریایی معروف خلیج فارس و شورش حسینقلی خان جهانسوز رخ داد اما در کل در زمان او مردم ایران روی آرامش دیدند. پایتخت کریمخانی کریمخان زند شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و بناهای بسیار زیبایی از خود در این شهر به یادگار گذاشت که از آن جمله میتوان به حمام وکیل، بازار وکیل، ارگ کریمخان و مسجد وکیل اشاره کرد. مرگ کریمخان و نسل اوکریمخان در ۱۱۹۳ هجری قمری (۱۷۹۹ میلادی) درگذشت. فرزندان او هفت تن، چهار پسر و سه دختر بودند. پس از مرگش بزرگترین پسرش ابوالفتحخان به فرمانروایی رسید.  پایه گذار دودمان زند، کریم خان فرزند ایناق خان، ریئس ایل زند بود که در روستای پری از بخشهای ملایر زندگی می کردند و به گویش لری سخن می گفتند، در میان فرزندان ایناق خان، کریم خان، مردی شمشیر زن، دلیر، خردمند و دانا شناخته شده بود و او را &laquo;توشمال&raquo; به معنی بزرگتر و کدخدا می نامیدند. در دوران صفویه و افشار ایل زند گاه به عثمانیها و زمانی به افغانها می تاختند و دارائی آنها را به یغما می بردند و با این کار بر آن بودند که دشمنان را از ایران برهانند. آنان با ترفند های سیاسی ویژه که آمیخته با ساده دلی و پاکی بود.  . همسایگان که چشم به خاک ایران داشتند از کشور رانده و هرگز فرمانبردار آنها نشدند. در این راستا دکتر نوائی می نویسد:  &laquo; این طایفه به هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، نه خراجگزار افاغنه شد، ، نه خدمتگزار عثمانیان، بلکه با روش جنگ و گریز به اصطلاح آن زمان &laquo;قزاقی&raquo; دائماً مزاحم اردوی عثمانیها بودند.&raquo;1  در زمان نادر شاه، این ایل به خراسان کوچ داده شد و در &laquo;دره گز&raquo; جایگزین شدند.نادر تنی چند از دلاوران ایل که کریم خان یکی از آنها بود به سپاهیان خود افزود. کریم خان از خود دلیری و دلاوری نشان داد تا آنجا که به سرداری سپاه ابراهیم خان برادر زاده نادر برگزیده شد. پس از کشته شدن نادر، برگ نوینی در تاریخ زندگی ایل زند باز شد و آنها از تبعید گاه خود به دیار کهن &laquo;پری&raquo; بازگشتند.  کریم خان پس از جنگ و ستیز با رقیبان خود که بیشتر از سران بختیاری بودند، در سال 1179 هجری برابر با 1759 پس از زایش مسیح، وارد شیراز شد، آنجا را پایتخت قرار داد و به شاهی رسید. او تا پایان زندگیش هرگز پانیام شاه و سلطان را نپذیرفت و خود را وکیل الرعایا خواند زیرا به این باور بود که وکیل مردم ایران است.&laquo;  به راستی عنوان جالبی بود. نه پیش از او کسی از این عنوان پرشکوه استفاده کرده بود نه پس از او. پس پاسخ را در شخصیت و مشرب خود او باید جستجو کرد. این عنوانی بود که او از سر عقل و درایت به آن قناعت ورزیده بود.&raquo;2   ساختار فرمانروائی کریم خان پس از ساسانیان و دستیابی عرب به ایران بنیانی ایرانی نژاد داشت. پس از فروپاشی آل بویه آنانکه در خاک ایران حکمرانی کردند، یا ترک و یا مغول بودند. او نخستین ایرانی پس از ترک و مغول بو دکه در سراسر ایران فرمانروائی کرد. خان پاک دل و بی پیرایه زند، امانه بی سیاست و ناتوان در کشور داری، توانست آرامشی را که زمانها مردم ایران آرزومند آن بودند، برایشان ارمغان آورد. مردم توانستند پس از مدتها جنگ و تنگدستی و بیماری که در دوران نادر و جانشینان او ایران را فرا گرفته بود، در آسایش، با نشاط و شادی زندگی کنند. کریم خان 14 سال پایان عمر را چنان پی ریزی کرد که خود و مردم ایران آسوده و شاد بودند.  در ایامش ایران طرب خانه بود  ز عهدش غم غصه بیگانه بود  2) ابوالفتح خان زند ابوالفتحخان زند سومین پادشاه دودمان زند ایران بود. پادشاهی ابوالفتحخان در سال ۱۱۵۸ خورشیدی و فقط در حدود ۷۰ روز بود. ابوالفتحخان فرزند کریمخان زند و جانشین زکیخان بود. 3) صادق خان زند صادق خان برادر تنی کریم خان زند و پدر بزرگ لطفعلی خان زند بود.وی که مردی دلاور بود پس از مرگ کریم خان و در جنگ قدرت میان خاندان زند در آغاز نابینا و چندی بعد کشته شد. 4) علیمرادخان زند 5) شیخویسخان زند 6)جعفرخان زند جعفر خان پسر صادق خان زند بود و پدر لطفعلی خان زند.او چندی فرمانروی بخشهایی از ایران مرکزی و جنوبی را در دست داشت و سرانجام در جنگ قدرت میان دودمان زند در شیراز و در حالی که بر تخت بیماری بود کشته شد.او را با وجود توانایی جنگی اش ترسو خوانده اند.وی واپسین فرمانروای زند پیش از پسرش بود. 7) صیدمرادخان زند صِیدمُرادخان زند هفتمین پادشاه دودمان زند ایران بود. صیدمرادخان زند که از ۱۱۶۷ تا ۱۱۶۸ خورشیدی (۱ سال) پادشاهی کرد جانشین جعفرخان زند بود. صیدمرادخان زند فرزند خدامرادخان بود. 8) لطفعلیخان زند لُطفعَلی خان زند (۱۱۴۸-۱۱۷۳ خورشیدی) واپسین فرمانروای زند بود که میان سالهای ۱۱۶۸ تا ۱۱۷۳ خورشیدی (۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ قمری) بر سر پادشاهی با هماورد نیرومندش آقا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام از او شکست خورد و با مرگ او پرونده دودمان زند نیز بسته شد. طایفه زند یکی از طوایف قوم لر میباشد. وی پسر جعفر خان زند و نوه صادق خان زند برادر بنیادگذار فرمانروایی زندیان؛کریمخان زند وکیل الرعایا بود. وی دارای ویژگیهای برجسته بسیاری چون خوشسیمایی، دلاوری، نیرومندی و هوش سرشار بود. وی از ادب و شعر هم بیبهره نبود.شعر زیر را که در تاریخ ایران بسیار نامور میباشد وی درباره شکستهایش از اقامحمد خان سرودهاست:  یا رب ستدی جهانی از همچو منی دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی از گردش روزگار معلومم شد پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی  نبرد بر سر قدرت هنگامی که جعفرخان پدرش در شیراز ترور شد وی در بوشهر سرگرم سر و سامان دادن به وضعیت آن سامان بود که خبر مرگ پدر را شنید. وی که در این هنگان تنها هژده یا نوزده سال داشت با سیصد تن سپاهی دشتستانی خود را به شیراز رساند و بر کودتاگران پیروز شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت. در این هنگام با آقامحمدخان قاجار رو به رو شد که بر بخشهای شمالی و مرکزی کشور چیره شده بود، با وی به نبرد پرداخت و در آغاز به کامیابیهایی هم رسید ولی هنگامی که در یکی از لشگرکشیها با سپاهش از شیراز بیرون رفته بود با خیانت حاج ابراهیم کلانتر روبه رو شد.وی دروازههای شیراز را بست و شاه جوان را به شهر راه نداد.
 آوارگی، به دست آوردن کرمان، و دستگیری سپاهیان نخست به دشتستان و سپس به بندر ریگ رفت.امیرعلی خان حیات داوودی فرمانروای ریگ وی را به گرمی پذیرفت و در اندازه توان نیروهایی بدو داد.او شکستهایی به سپاهیان قاجار وارد ساخت و سرانجام در دشت زرقان میان تخت جمشید و شیراز اردو زد.شهریار زند بعلت نیروهای کم دست به جنگ پارتیزانی زد.در این هنگام خود آقامحمدخان با سپاهی چهل هزار نفری به سوی فارس رهسپار شد. لطفعلی خان با سه هزار تن در جایی به نام شهرک میان راه شیراز-اصفهان و در ۱۴ فرسنگی شیراز به پیشباز سپاه قاجار رفت ولی چون شمار سپاهیان دوسوی نبرد با هم برابر نبود لطفعلی خان رو به شبیخونهای پیدرپی آورد و اینگونه ماهها سپاه قاجار را کلافه نمود.به ناچار با صد تن از یارانش از راه بیابان به طبس رفت، در میان راه چند تن از یارانش از زور تشنگی جان دادند، فرمانروای آن سامان دویست تن سرباز زیر فرمان او گذارد.وی با این شمار از سپاهیان که داشت پس از چندی ابرقو را گرفت.در آنجا به گسترش سپاهش پرداخت تا آنکه نیروهایش را به ۱۵۰۰ تن رساند، پس دارابجرد و نیریز را نیز به دست آورد و سپاهیانی را که قاجارها از شیراز برای جنگ با او فرستاده بودند را نیز شکست داد.در این هنگام بزرگان نرماشیر بدو پیوستند و او سرانجام توانست بر شهر کرمان چیره گردد. کرمانیان او را پذیرفتند و از او پشتیبانی کردند.او در کرمان به نام خود سکه زد و آن شهر را مرکز پادشاهی کوچکش قرار داد.آقامحمد خان با لشکرش کرمان را محاصره کرد، محاصره چهار ماه دنباله داشت و در شهر قحطی آمد. سرانجام لشکر قاجار به درون شهر ریخت. خان زند از میان سپاه قاجار گذشت و توانست به یاری اسبش غران خود را تندرست از میدان برهاند و به سوی ارگ بم رفت و بیست و چهار ساعت پس از آن به بم رسید. از بم به سوی طبس رفت. فرمانروای طبس امیرحسن خان به پیشبازش رفت و او را نکو داشت ولی بدو پیشنهاد کرد که به تیمورشاه درانی فرمانروای قندهار پناهنده شود. در همین زمان بزرگان نرماشیر برایش پیامی فرستادند که در جنگ با قاجارها از او پشتیبانی خواهند نمود. شاه زند به بم رفت و حاکم بم نیز وی را به نیکی پذیرفت ولی ازآنجا که میپنداشت برادرش که از لشکریان زند بود به دست سپاه قاجار افتادهاست به مهمان خویش خیانت کرد و وی را به قاجارها سپرد. از دیگرسو خان قاجار پاداشی را برای تحویل دادن مرده یا زنده او تعیین کرد که فرمانروای بم با تحویل او به قاجارها آن را به دست آورد. البته لطفعلی خان به آسانی دستگیر نشد و تنها زمانی تسلیم شد که اسب نامدارش غران از پای درآمد.
 لطفعلی خان در برابر خان قاجار  وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آقامحمد خان ایستاد و بدو سلام ندادو بدو تعظیم نکرد.آقامحمد خان نیز دستور داد که اصطبلبانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین میکشیدند.به گزارش تاریخنویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که: &laquo;هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟&raquo; واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتند نداشت تنها سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریستو گفت:&laquo;من از تو نمیترسم ای اخته فرومایه&raquo;.این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.برخی نیز نوشتهاند که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید که دور از واقعیت میباشد.
 مرگ لطفعلی خان را آقامحمد خان به تهران برد و پس از چندی دستور کشتنش را داد.مرگ وی را به روش خفه کردن نوشتهاند.پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند.
 رفتار آقامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند هنگامی که لطفعلی خان از فارس دور شد آقامحمد خان در ذیحجه۱۲۰۸ در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست و نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریم خان بود.فتحعلیخان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:  گردون به زمانه خاک غم ریخت، دریغ با شهد طرب زهر غم آمیخت، دریغ از کینهٔ دور فلک جورسرشت شیرازهٔ شیراز ز هم ریخت، دریغ دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوانهای کریم خان زند، بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود، وی استخوانهای نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پلههای کاخش جایی که همیشه از آن گذر میکرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد.این استخوانها تا پادشاهی رضاشاه پهلوی در همانجا ماند تا در زمان پادشاهی او استخوانها را با احترام بسیار از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند. سپس دستور بازداشت و زورگیری داراییهای زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند.چنین مینماید که سرنوشت شومی بر آنها رفتهاست، از سرنوشت شاهدخت همسر لطفعلی خان زتدو پسران شهریار زند فتحالله خان و خسرومیرزا به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی نداریم. آقامحمد خان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلی خان جزای سختی داد، به فرمان او تمامی مردان کور و به نوامیس تجاوز و اموال غارت گردید.
 لطفعلی خان در فرهنگ توده از آنجا که وی دارای ویژگیهای همه پسندی چون زیبایی، دلاوری، تسلیم ناپذیری و ایستادگی بیش از اندازه داشت و با دغاکاریها و بداقبالی و ناکامی و سرانجام شکنجه ددمنشانه و مرگ رودر رو شده بود در نزد مردم به شخصیتی افسانهای همچون چهرههای شاهنامهای تبدیل شدهاست.برای او تصنیفهایی سروده شدهاست که در دل مردم زنده مانده و جهانگردان نیز حتی از آنها یاد کردهاند.بخشی از یکی از این تصنیفها را که در میان کرمانیان ساخته شده و مردم سالها آن را میخواندند در زیر میآید:  هر دم صدای نی میاد آواز پی در پی میاد لطفعلی خانَم کی میاد؟ روح و روانم کی میاد؟ امروزه نام لطفعلی خان در برخی شهرها بر خیابانهایی نهاده شدهاست، به ویژه در شیراز خیابانی به نام او نامگذاری شده است. غران غران نام اسب نامدار لطفعلی خان بود(بعلت رنگ سیاه اسب). نژاداین اسب نامشخص است که بارها جان ارباب خود را در نبردهای گوناگون رهانیده بود. این اسب تند و تیز سیاه رنگ بود و بر پیشانیش لکهای سپید به مانند یک ستاره داشت. گریز لطفعلی خان از میان سپاه قاجارها در رویداد تاختن بر کرمان تنها با یاری غران شدنی گردید و چنانکه پیشتر گفته شد او فاصله میان کرمان تا بم را در بیست و چهار ساعت پیمود. سرانجام هنگامی که در بم لطفعلی خان بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان پاهای پشت این اسب را بریدند، حیوان به زانو میافتد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد، اسب روی پای بریدهاش میایستد ولی از درد تاب نمی آورد و به زمین میافتد.دیدن صحنه قطع شدن پاهای غران شاه جوان را متاثر کرد. لطفعلی خان و میرزا مهدی لشکرنویس آن مرد میرزا مهدی لشگر نویس نام داشت.وی پیش از لطفعلی خان در دستگاه پدرش جعفرخان کار میکرد که به دلیل جرمی جعفرخان دستور بریدن گوشهای او را داده بود. وی نیز هنگامی که جعفر خان ترور شد گوشهای سر بیجان ارباب پیشین خویش را برید. پس از پیروزی آغازین لطفعلی خان بر کشندگان پدر میرزا مهدی بریدن گوش را انکار کرد و حاج ابراهیم نیز برای بخشش او پادرمیانی کرد، لطفعلی خان نیز وی را بخشید و حتا برای وی پیشهای و خلعتی هم در نظر گرفت.ولی در روزی که قرار بود خلعت را به او بدهد به آتش بیاری مادرش میرزا مهدی را زنده زنده در آتش انداخت و زیر قول خود زد و حاجی را نیز از خود رنجاند. حاج ابراهیم کلانتر بزرگترین لغزش لطفعلی خان اعتمادش به حاجی ابراهیم بود چه که همانگونه که دیدیم این مرد به شاه جوان خیانت کرد و دروازه شیراز را به روی او بست و خانواده و زن و بچه و داراییهای وی را دودستی به خان قاجار سپرد.حاج ابراهیم دارای نفوذ بسیار بود و خویشانش در جاهای گوناگون ایران از تهران تا اصفهان بر سر کارهای مهم بودند.وی از آغاز کار به نامه نگاری با قاجارها پرداخته بود و داستان میرزامهدی نیز وی را رنجاند و یکسره به دشمن زندیان پیوست. لشکرکشی به کرمان آقامحمد خان برای آرام کردن آذربایجان به آن نقطه رفت، لطفعلی خان به سوی کرمان لشکر کشید، این لشکرکشی نافرجام به فرسوده شدن سپاهش انجامید و در تازشهای آینده قاجارها برایش گران تمام شد.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله خوارزمشاهیان</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-خوارزمشاهیان</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-خوارزمشاهیان</guid>

<description><![CDATA[
 خوارزمشاهیان در منطقه خوارزم به مركزیت گرگانج ساكن بودند كه در دورۀ سلجوقیان به مرور از دست&shy;نشاندگی خارج شدند و علاوه بر خوارزم بر ماوراء النهر و ایران هم دست یافتند. خوارزمشاهیان فرزندان غلامی به نام انوشتكین غرچه هستند كه غلام بلكاتكین از غلامان ملك&shy;شاه سلجوقی بود. 




&nbsp;
&nbsp;
چگونگی به قدرت رسیدن خوارزمشاهیان
&nbsp; خوارزمشاهیان در منطقه خوارزم به مركزیت گرگانج ساكن بودند كه در دورۀ سلجوقیان به مرور از دست&shy;نشاندگی خارج شدند و علاوه بر خوارزم بر ماوراء النهر و ایران هم دست یافتند. خوارزمشاهیان فرزندان غلامی به نام انوشتكین غرچه هستند كه غلام بلكاتكین از غلامان ملك&shy;شاه سلجوقی بود. انوشتكین منصب طشت&zwnj;داری داشت، ولی بر اثر درایت و كفایت ملك&shy;شاه، شحنگی ولایت خوارزم را به او داد و بعد از او پسرش قطب&zwnj;الدین محمد به جای او منصوب شد كه نطقه آغازین سلسله خوارزمشاهیان بود.
&nbsp;
قطب&zwnj;الدین محمد انوشتكین (490 تا 522 ه&zwj;.ق)
&nbsp; قطب&zwnj;الدین محمد در دورۀ بركیارق از طرف حاكم خراسان التونتاش در سال 490 به خوارزم فرستاده شد و لقب خوارزمشاه یافت و جانشین بركیارق، سلطان سنجر هم او را تثبیت كرد. او در مدت سی&zwnj;سال حکومت در خوارزم، تابع سلجوقیان بود.
&nbsp;
اَتْسِزبن قطب&zwnj;الدین محمد (522 تا 551 ه&zwj;.ق)
اتسز پس از مرگ پدر به امارت نشست و تا سال 530 مطیع سنجر سلجوقی بود و بعضی ممالك تركستان و دشت قپچاق را تصرف كرد و به واسطۀ خدماتش به سلجوقیان ارتقاء درجه یافت و مورد حسد امرا و اركان دولت واقع شد. چون متوجه این امر شد، در حملۀ سنجر به غزنین برای دوری از كید آنها و خوف از سلطان اجازه رفتن به خوارزم گرفت و چون به آن&zwnj;جا رسید سركشی و تمرد نمود و چندین بار با سنجر درگیر شد، ولی در همه جا شكست خورد و در زمان اسیری سنجر توسط غزها قصد حمله به خراسان داشت كه در گذشت.
&nbsp;
ایل ارسلان بن اتسز (551 تا 567 ه&zwj;.ق)
&nbsp; او از طرف پدر حاكم جَنْد بود. بعد از فوت پدر به خوارزم آمد. وی به ماوراء النهر لشكر كشید و سمرقند و بخارا را گرفت اما در سال 567 از گورخان قراختایی شكست خورد و در همین سال درگذشت.
&nbsp;
سلطان شاه&shy;بن ایل ارسلان(567 تا 568 ه&zwj;.ق)
&nbsp; وی ولیعهد پدر بود اما برادر بزرگ&zwnj;تر او تكش كه حاكم جند بود به كمك قراختائیان در برابر پرداخت خراج سالیانه، سلطان&zwnj;شاه و مادرش تركان خاتون را از خوارزم بیرون كرد و به تخت سلطنت نشست و آن دو به مؤید آی&zwnj;آبه حاكم نیشابور پناه بردند و عزم نبرد با تكش كردند. اما مؤید آی&zwnj;آبه و تركان خاتون كشته شدند و سلیمان شاه به نیشابور و سپس غور گریخت و تا 589 كه در گذشت با تكش درگیر بود.
&nbsp;
علاء&zwnj;الدین تكش بن ایل ارسلان (568 تا 598)
&nbsp; تكش بعد از مرگ سلیمان&zwnj;شاه مستقل شد و خراسان را از سلجوقیان گرفت. در سال 590 عازم عراق شد و طغرل سوم سلجوقی را به خاطر پیمان&zwnj;شكنی كشت و سپس همدان و ری را&nbsp; تسخیر كرد.
&nbsp; وی در لشكركشی به قلاع اسماعیلیه بعد از فتح قلعۀ ارسلان كشای و محاصرۀ قلعه ترشیز درگذشت.
&nbsp;
قطب&zwnj;الدین محمدبن علاءالدین تكش (569 تا 618 ه&zwj;.ق)
&nbsp; به وصیت پدر جانشین او شد و دولت او به اعلی درجه رسید. وی غوریان را در 612 شكست داد و ماوراء&zwnj;النهر را تصرف كرد. عازم فتح كرمان و مازندران شد و در سال 607 قراختائیان را شكست داد و اسكندر ثانی لقب یافت. از اقدامات مهم او قصد براندازی خلافت عباسی بود كه به دلیل اقدامات ناصرلدین الله عباسی كه نام او را در خطبه وارد نكرد و عَلَم جلال&zwnj;الدین حسن نو مسلمان را بر علم او در سفر حج مقدم كرد، بهانۀ جمله به بغداد پیدا شد و از ائمه ممالك بر عزل خلیفه عباسی فتوی گرفت و با سید&zwnj;علاءالدین ترمذی كه از سادات حسینی بود، برای خلافت بیعت كرد و در سال 614 عازم بغداد شد كه در اسدآباد همدان دچار برف و سرمای شدیدی شد و با تلفات بسیار برگشت.
&nbsp;
جلال&zwnj;الدین منكبرنی (618 تا 628 ه&zwj;.ق)
&nbsp; پس از مرگ پدر به خوارزم آمد، ولی با مخالفت برادرش اوزلاغ شاه روبرو شد و به خراسان و سپس غزنین گریخت. سپاهیان پراكنده به او پیوسته چند مرحله با مغول&zwnj;ها جنگید و در نبرد پروان بر آن&zwnj;ها غالب شد و پس از نبرد غزنین به سمت هند گریخت. پس از مدت كوتاهی دوباره به ایران برگشت و به قصد كمك از خلیفه عباسی برای دفع مغولان كافر عازم بغداد شد كه علاوه بر امتناع، ناصر قُشْتُمور را به جنگ او فرستاد. او از آن&zwnj;جا به تبریز رفت و بر تخت سلطنت جلوس كرد. در سال 428 در راه گریز از مغولان به دیاربكر رفت و در اطراف شهر میافارقین توسط كردها كشته شد و سلسله خوارزم&zwnj;شاهیان پایان پذیرفت.
&nbsp;
اتسز در اصل نخستين پادشاه سلسله خوارزمشاهيان است كه عَلَم استقلال برافراشت و حوزه اقتدار خود را به حدود جند و شط سيحون رسانيد .
خوارزمشاهيان در ايران از 521 هـ.ق تا 628 هـ.ق سلطنت كردند . ملكشاه يكي از غلامان ترك خود ، بنام انوشتكين غرجه را به حكومت خوارزم گماشت و او خوارزمشاه لقب يافت .
سنجر در سال 490 هـ.ق پسر انوشتكين راكه قطب الدين محمد نام داشت به حكومت خراسان منصوب كرد . سنجر با اطميناني كه بدو داشت پس از مرگش پسر وي اتسز را به جاي پدر برگزيد و حكومت خراسان را به او داد .
اتسز ، تكش و ري و اصفهان را بر ممالك خوارزمشاهيان افزود و علاءالدين محمد قسمت عمده ايران و ممالك قراختائيان و غزنين را به تصرف درآورد ولي مغلوب چنگيز گرديد .
پسرش جلال الدين مدتي با لشكريان مغول در زد و خورد بود و با مرگ وي سلسله خوارزمشاهيان منقرض شد . پادشاهان اين سلسله عبارتند از : اتسز &ndash; ايل ارسلان &ndash; سلطانشاه محمود &ndash; تكش &ndash; علاءالدين محمد &ndash; جلال الدين منكبرني .
از شاعران دوره خوارزمشاهي اديب صابر و رشيد و طواط ، از نويسندگان و طواط ، بهاءالدين محمد نويسنده منشآت &lsaquo;&lsaquo; التوسل الي الترسل &rsaquo;&rsaquo; ، از عارفان نجم الدين كبري ، مجد الدين بغدادي و بهاءالدين محمد ( ولد ) ، از حكيمان فخرالدين رازي و از پزشكان اسماعيل جرجاني مولف &lsaquo;&lsaquo; ذخيره خوارزمشاهي &rsaquo;&rsaquo; را بايد نام برد . هنر اين عهد معاصر و دنباله هنر سلجوقي است .
از جمله كساني كه در مقابل حمله مغولان ايستادگي كرد سلطان جلال الدين خوارزمشاه پسر سلطان محمد بود . او در چندين جنگ مغولان را شكست داد اما سرانجام از چنگيز خان شكست خورد و به هندوستان فرار كرد . چندي بعد چنگيزخان به مغولستان بازگشت و در آنجا مُرد . جلال الدين با استفاده از اين فرصت به ايران آمد و با سپاهيان مغول به جنگ پرداخت اما سرانجام به دست فردي ناشناس كشته شد . با مرگ او عمر سلسله خوارزمشاهيان به پايان رسيد .
سلطان محمد خوارزمشاه
&lsaquo;&lsaquo; تكش &rsaquo;&rsaquo; پدر محمد در سال 596 هـ.ق از دنيا رفت و پسرش كه در خراسان سرگرم جنگ با اسماعيليه بود ، جانشينش شد . در اين هنگام برادر زاده محمد كه نامش هندوخان بود به كمك غوريان ، خراسان را مورد تاخت و تاز قرار داد .اما از وي شكست سختي خورد . اين نبرد باعث انقراض سلسله غوريان شد و نواحي متصرفه ايشان بدست سلطان محمد افتاد . پس از آن وي هرات و مازندران و غزنين را نيز فتح كرد . سپس عازم بغداد شد تا كار خليفه بغداد را يكسره كند اما وي كه مردي زيرك و حيله گر بود مغولان را به حمله به ايران تحريك كرد . سلطان محمد وقتي كه خبر حمله مغولان را شنيد به خراسان بازگشت . سلطان محمد اين بار به جنگ با تركان قراختايي پرداخت و با شكست آنان بخارا را تصرف كرد و سلسله قراختائيان را نيز از بين برد . اين پيروزي باعث شهرت سلطان محمد شد .
سرانجام هنگام آن رسيد كه سلطان محمد رو در روي سپاه مغول قرار بگيرد . فرماندهي سپاه مغول را در اين جنگ جويي به عهده داشت . سلطان محمد در اين نبرد پيروز شد اما براي اولين بار به قدرت مغولان پي برد و اين حس باعث شكست هاي بعدي او شد . پس از اين نبرد حمله هاي پي در پي مغولان به ايران آغاز شد . اما اين بار خبري از پيروزي سلطان محمد نبود . وي شكستهاي متعددي را از مغولان متحمل شد .بالاخره وقتي كه سلطان محمد ديد ياراي مقاومت در برابر سپاهيان چنگيز را ندارد به درياي خزر گريخت . او ناچار شد به محل تبعيد &nbsp;جذاميان كه جزيره آبسكون بود پناهنده شد .
سرانجام در سال 618 هـ.ق از غصه بيمار شد و از دنيا رفت . او مدت 22 سال پادشاهي كرد كه سالهاي آخر آن را با ناكامي و شكست هاي پي در پي سپري كرد .
سلطان جلال الدين منكبرني
جلال الدين آخرين پادشاه خوارزمشاهي بود . پدرش سلطان محمد وي را در جزيره آبسكون به وليعهدي و جانشيني خود انتخاب كرد . جلال الدين يازده سال حكومت كرد كه تمام آن به جنگ و جدال و كشمكشهاي بيهوده گذشت او به دليل ناداني و جهالت خود بر كشمكشها دامن مي زد .
اگرچه جلال الدين بي باك و دلير بود اما از سياست چيزي نمي دانست ، او آنقدر بيرحم بود كه مردم مغولان را به او ترجيح مي دادند . بدترين صفات او بي بند وباري وي بود .
وقتي كه جلال الدين به حكومت رسيد تصميم گرفت تا با جمع آوري سپاهيان پراكنده خوارزمشاهي در مقابل مغولان بايستد و آنها را از خاك ايران بيرون كند . اگرچه در ابتدا با او مخالف بودند ولي او كار خود را كرد و غزنين و قندهار را فتح كرد . ولي نتوانست از پيروزي خود بهره برداري كند . مغولان او را تا رود سند تعقيب كردند ولي او با شجاعت به رودخانه زد و از آن عبور كرد .
از آنجا به هندوستان رفت و به مدت يكسال آنجا ماند . او هنگام بازگشت به ايران در مناطقي كه هنوز تحت تصرف مغولان در نيامده بود ، دست به جمع آوري سپاه زد اما چون سبكسر و شهوت پرست و خونخوار بود كسي به او اعتنا نمي كرد لذا جلال الدين مجبور بود از شهري به شهر ديگر بگريزد .
وي سرانجام به تبريز حمله كرد و اتابكان آن ديار را كه مي توانستند متحد خوبي برايش باشند ، كشت . عاقبت پس از شكستهاي پي در پي و فرار دائم در مقابل سپاهيان مغول ، اَجل جلال الدين فرا رسيد . او در ميافارقين كه ناحيه اي در كردستان بود بدست شخصي كه برادرش را جلال الدين كشته بود ، بقتل رسيد . بدين ترتيب جلال الدين پس از يازده سال سلطنت در سال 628 هـ.ق از دنيا رفت . با نابودي جلال الدين سلسله خوارزمشاهيان نيز منقرض شد و مغولان سراسر ايران را فتح كردند


]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله سلجوقیان</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-سلجوقیان</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-سلجوقیان</guid>

<description><![CDATA[

سلجوقیان در اصل غزهای ترکمن بودند که در دوران سامانی در اطراف دریاچه خوارزم (آرال)، سیردریا و آمودریا می&zwnj;&zwnj;زیستند.
سلجوقیان که به اسلام رو آورده بودند، بعد از ریاست سلجوق بن دقاق، نام سلاجقه را به خود گرفتند و به سامانیان در مبارزه با دشمنانشان بسیار کمک کردند. پسر سلجوق بنام میکاییل که بعد از مرگ او ریاست این طایفه را بعهده داشت، چندین حکم جهاد برای مبارزه با (به قول مورخین) کفار صادر کرد.

&nbsp;

سَلجوقیان یا سَلاجقه، یا آل سلجوق، نام دودمانی است که در قرن&zwnj;های پنجم و ششم هجری قمری (یازدهم و دوازدهم میلادی) بر بخش&zwnj;های بزرگی از آسیای غربی، شامل ایران کنونی، فرمانروایی داشتند.
پیشینه سلجوقیان
سلجوقیان در اصل غزهای ترکمن بودند که در دوران سامانی در اطراف دریاچه خوارزم (آرال)، سیردریا و آمودریا می&zwnj;&zwnj;زیستند.
سلجوقیان که به اسلام رو آورده بودند، بعد از ریاست سلجوق بن دقاق، نام سلاجقه را به خود گرفتند و به سامانیان در مبارزه با دشمنانشان بسیار کمک کردند. پسر سلجوق بنام میکاییل که بعد از مرگ او ریاست این طایفه را بعهده داشت، چندین حکم جهاد برای مبارزه با (به قول مورخین) کفار صادر کرد.
میکاییل سه پسر داشت به نامهای یبغو، چغری و طغرل. این قبیله که یک&zwnj;بار در زمان سلجوق بن دُقاق به دره سیحون کوچ کرده بودند، بار دگر بعد از مرگ سلجوق به سرکردگی سه پسر زاده&zwnj;اش به نزدیکی پایتخت سامانیان کوچ کردند. اما سامانیان از نزدیکی این طایفه به پایتخت احساس خطر کردند؛ بنابراین سلاجقه بار دگر از روی اجبار بار سفر بسته و به بغرا خان افراسیابی پناه بردند. این حاکم از سر احتیاط، طغرل پسر بزرگ را زندانی کرد. ولی طغرل به کمک برادر خود چغری از زندان رهایی پیدا کرد و با طایفه خود به اطراف بخارا کوچ کردند.
در سال ۴۱۶ هجری ترکان سلجوقی به ریاست اسرائیل بن سلجوق برادر میکاییل دست به شورش زدند. اما سلطان محمود او را گرفت و در هند زندانی کرد. از طرف دیگر گروهی از یارانش دست به شورش زدند.
طغرل
ابتدای سلطنت سلجوقیان را باید با خطبه سلطنت برای رکن الدین ابوطالب طغرل بن میکاییل بن سلجوق در تاریخ شوال ۴۲۹ هجری در نیشابور دانست. طغرل به کمک ابوالقاسم علی بن عبدالله جوینی معروف به سالار پوژکان، که همواره در دستگاه قدرت طغرل باقی ماند، به نیشاپور وارد و سلطنت را آغاز کرد. طغرل برای خود اسم اسلامی رکن&zwnj;الدین ابوطالب محمد را انتخاب کرد و این نام و مقام مورد تأیید خلیفه عباسی قرار گرفت. طغرل وزیری با کفایت که او را هم&zwnj;رده خواجه نظام&zwnj;الملک طوسی می&zwnj;&zwnj;دانند به نام عمید الملک کندری داشت و سیاست و تدبیر او به طغرل بسیار کمک کرد. طغرل بيك در سال 433 وارد شهر ري شد و اين شهر را آباد كرده به پايتختي بر گزيد. سرانجام در رمضان ۴۵۵ هجری بعد از ۲۶ سال سلطنت در سن هفتاد سالگی در ری در گذشت و در مكاني كه به برج طغرل (درابن بابويه)معروف است دفن شد.
عضدالدوله محمد آلپ ارسلان بن جغری (۴۵۵-۴۶۵هجری)
آلپ ارسلان بعد از مرگ عمویش طغرل به سلطنت رسید و وزارت را به عمید الملک کندری سپرد. اما بعد از مدتی آلپ ارسلان به تحریک رقیب عمید الملک یعنی خواجه نظام الملک طوسی او را به قتل رساند و نفوذ او به خواجه نظام الملک طوسی منتقل شد.
بیشتر عمر آلپ ارسلان در جنگ با عیسویان سپری شد. او به قصد گسترش اسلام به ارمنستان حمله کرد و بر آن سرزمین غالب شد. اما بعد از غلبه بر آن سرزمین در سال ۴۶۴ با حمله ارمانیوس دیوجانوس امپراتور روم مواجه شد. این جنگ با شکست رومیان و دستگیر شدن ارمانیوس دیوجانوس به پایان رسید.
آلپ ارسلان در سال ۴۶۵ هجری به دسته&zwnj;ای از ترکها کشته شد. او در روزهای آخر عمرش شنید که ترکها در بخارا و سمرقند به مردم ظلم وستم می&zwnj;کنند، بنابراین با لشکری برای سرکوبی آنها حرکت کرد. اما به دست یکی ار ترکهای مخالف کشته شد و سر انجام پیکر او را به مرو منتقل کردند.
ملکشاه(۴۶۵-۴۸۵هجری)
ملکشاه پسر آلپ ارسلان بعد از مرگ پدرش به کمک خواجه نظام&zwnj;الملک به کرسی سلطنت نشست. او به کمک فراست و دانایی خواجه نظام&zwnj;الملک توانست به تمام رقیبان سلطنتی خود از جمله شاهزادگان مدعی سلاجقه غلبه کند. بعلاوه اینکه توانست سرزمین&zwnj;های تحت اشغال سلجوقیان را گسترش بدهد. از متصرفات او می&zwnj;توان به باز پس گیری سمرقند از فاطمیون مصر و انطاکیه از روم شرقی نام برد. عراق عرب، گرجستان، ارمنستان، آسیای صغیر و شام از دیگر محدوده&zwnj;های تخت تصرفات او می&zwnj;&zwnj;باشد.
حکومت ملکشاه که در سال ۴۶۵ هجری آغاز شده بود، بعد از بر کناری خواجه نظام&zwnj;الملک و روی کار آمدن تاج&zwnj;الملک قمی حرکت رو به زوال را پیش گرفت. عاقبت خواجه نظام&zwnj;الملک در نهاوند بدست یکی از اسماعیلیان به نام ابوطاهر در سال ۴۸۵ هجری کشته شد. ملکشاه نیز در همان سال زندگی را بدرود گفت.
چند پاره شدن سلجوقیان
یه علت گسترش حکومت سلاجقه، ملکشاه کشور را به ایالات و ولایات مختلف تقسیم کرده بود و هر ولایت را یکی از شاهزادگان،امراء یا اتابکان اداره می&zwnj;کرد.
اینان به علت دوری از اصفهان پایتخت آن عهد و قدرتی که ملکشاه به آنها داده بود، بعد از مدتی شروع به تشکیل حکومتی جدا و مستقل کردند. سلسله خوارزمشاهیان به دست انوشتکین غزجه که یکی از امراء بود تأسیس شد. اتابکان نیز برای خود دم از استقلال زدند. در کرمان سلسله سلاجقه کرمان و در روم سلسله سلاجقه روم بوجود آمد. از طرف دیگر اتابکان آذربایجان و اتابکان لرستان هم ادعای استقلال کردند.
سلطان محمد
سلطان محمد را می&zwnj;توان آخرین پادشاه سلجوقیان دانست که بر تمام تصرفات این سلسله حکومت کرد. پس از اینکه ملکشاه زندگی را بدرود گفت بین پسران و شاهزادگان سلجوقی جدال سنگینی در گرفت. ابتدا بین دو پسر او محمود و پسر بزرگ برکیارق جنگ بر سر تاج و تخت سر گرفت. این جدال عاقبت در اصفهان با پیروزی محمود به پایان رسید و برکیارق زندانی شد. اما بعد از مدتی محمود بر اثر بیماری آبله در گذشت و قدرت دوباره به برکیارق بر گردانده شد.
محمد پسر دیگر ملکشاه که در آن موقع سلطنت گنجه را بر عهده داشت سر به شورش علیه برادر خویش برداشت. بجز جنگ اول که در نزدیکی همدان رخ داد و با شکست محمد به پایان رسید، پنج جنگ دیگر نیز رخ داد که عاقبت با صلح بین دو برادر به پایان رسید. اما برکیارق در سال ۴۹۸ هجری یک سال بعد از صلح با برادرش محمد در گذشت و امور به محمد منتقل شد.
سلطان محمد امور مربوط به خراسان را به برادر خود سنجر واگذار کرد و خود امور دیگر تصرفات را به عهده گرفت. شام، آسیای صغیر و عراق عرب بخاطر از بین رفتن قدرت خلفای عباسی در فرمان او بود.
سلجوقیان شرق ایران
بعد از آنکه سلطان محمد در گذشت سلطنت ایران تقریباً به دو قسمت تقسیم شد: سلجوقیان شرق به دست سلطان سنجر برادر سلطان محمد و سلجوقیان غرب به دست محمود. سلطان سنجر در دوران سلطنت خود کشمکش&zwnj;های فراوانی را پشت سر گذاشت، اما قسمتی از کشور یعنی خراسان به پایتختی مرو را کاملاً در اختیار خود داشت. عاقبت سنجر در سن ۷۲ سالگی و بعد از تقریباً ۶۲ سال سلطنت در سال ۵۵۲ هجری زندگی را بدرود گفت. سنجر برای خود جانشینی نداشت و خواهر زاده اش رکن الدین محمود به جای او بر تخت نشست. اما دز سال ۵۷۷ هجری به دست یکی از سرداران سلجوقی کور شد و باقی زندگی را در زندان به سر برد تا در گذشت.
دودمان سلجوقیان شرق با مرگ سنجر از بین رفت.
پادشاهان سلجوقی 





&nbsp;


&nbsp;پادشاه


&nbsp;زندگی


&nbsp;پادشاهی




1


رکن&zwnj;الدین طغرل&zwnj;بک بن سلجوق


&nbsp;....-....&nbsp;


&nbsp;1037-1063&nbsp;




2


عضدالدوله آلپ&zwnj;ارسلان


&nbsp;....-....&nbsp;


&nbsp;1063-1072&nbsp;




3


جلال&zwnj;الدوله ملکشاه


&nbsp;....-1092&nbsp;


&nbsp;1072-1092&nbsp;




4


ناصر الدنیا و الدین محمود


&nbsp;1087-....&nbsp;


&nbsp;1092-1094&nbsp;




5


رکن الدین برکیاروق


&nbsp;....-....&nbsp;


&nbsp;1094-1099&nbsp;




6


غیاث&zwnj; الدنیا و الدین محمد


&nbsp;....-....&nbsp;


&nbsp;1099-1104&nbsp;




5-2


رکن الدین برکیاروق


&nbsp;....-1105&nbsp;


&nbsp;1104-1105&nbsp;




7


جلال&zwnj;الدین ملکشاه بن برکیاروق


&nbsp;1100-....&nbsp;


&nbsp;1105-1105&nbsp;




6-2


غیاث الدنیا و الدین محمد


&nbsp;....-1118&nbsp;


&nbsp;1105-1118&nbsp;




8


محمود بن محمد بن ملکشاه


&nbsp;1104-1131&nbsp;


&nbsp;1118-1131&nbsp;




9


داود بن محمود


&nbsp;....-....&nbsp;


&nbsp;1131-1131&nbsp;




10


مسعود بن محمد بن ملکشاه


&nbsp;....-1152&nbsp;


&nbsp;1131-1152&nbsp;




11


معزالدین احمد سنجر


&nbsp;....-....&nbsp;


&nbsp;1152-1157&nbsp;




]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله غزنویان</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-غزنویان</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-غزنویان</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp; دولت غزنوي در سالهاي (351 &ndash; 582) هـ.ق حكومت كرد كه يك دولت فارسي زبان، نظامي و اسلامي بود، دولت غزنوي خاستگاه نژادي و پايگاه علمي خاصي نداشت.سلاطين غزنوي مانند سامانيان و آل بويه، منسب نامه نويسان را بر آن داشتند تا گذشتۀ آنان را به پادشاهان پيش از اسلام ايرانيان پيوند دهند.

&nbsp;

چگونگي به قدرت رسيدن غزنويان:
&nbsp;&nbsp; &nbsp;دولت غزنوي در سالهاي (351 &ndash; 582) هـ.ق حكومت كرد كه يك دولت فارسي زبان، نظامي و اسلامي بود، دولت غزنوي خاستگاه نژادي و پايگاه علمي خاصي نداشت.[1] سلاطين غزنوي مانند سامانيان و آل بويه، منسب نامه نويسان را بر آن داشتند تا گذشتۀ آنان را به پادشاهان پيش از اسلام ايرانيان پيوند دهند.
&nbsp;&nbsp; &nbsp;غزنويان 230 سال به عنوان قدرتي قابل توجه در شرق افغانستان (غزنه) و شرق هند بودند. "الپتكين" سپهسالار خراسان به عنوان يكي از مؤسسين دولت غزنوي كه غلامي ترك نژاد، در دربار ساسانيان بود توانست غزنه را تصرف كند و با گرفتن منشور از منصور بن نوح ساماني موقعيت خود را در غزنه سامان دهد.[2]
&nbsp;&nbsp; بعد از الپتكين يكي از غلامان او به نام "بلكتكين" 10 سال در غزنه قدرت را به دست گرفت و بعد از او "بوري تكين" 2 سال در رأس قدرت بود اما به علت بي لياقتي خلع شد و جاي او را "سبكتكين" گرفت، او نيز غلامي ترك نژاد بود كه در زمان سلطنت منصور بن نوح ساماني در خدمت الپتكين بود، در واقع مؤسس واقعي دولت غزنويان سبكتكين بشمار می&shy;رود.[3]
&nbsp;&nbsp; بعد از سبكتكين پسرش "محمود" به جاي او نشست، او نيز مانند پدر از سامانيان اطاعت مي&zwnj;كرد، دوران سلطان محمود و سلطان مسعود كه در منابع به عنوان دوره نخست غزنوي ياد مي&zwnj;شود، اوج قدرت سياسي و نظامي دولت غزنويان بود كه اتفاقات مهمي در آن رخ داد كه به اختصار به مهمترين آنها اشاره مي&shy;كنيم.
&nbsp;
فتوحات سلطان محمود
&nbsp; سلطان محمود در زمان سلطنتش غزوه&zwnj;هاي زيادي از جمله در بهاطيه، مولتان، شوكپال و...انجام داد.
&nbsp; فتوحات او در هند دو دليل عمده داشت:
&nbsp;1- مناطق واقع در شرق قلمرو آنان، از ثروتي چشمگير برخوردار بود كه مي&zwnj;توانست انتظارات مادي سپاه غزنوي را تأمين كند.
&nbsp;2- اهالي سرزمين شرقي قلمرو غزنويان غير مسلمان بودند و نشر اسلام علاوه بر آنكه انگيزه مجاهدان ديني براي پيوستن به سپاه محمود بود حمله سلطان محمود را توجيه مي&zwnj;كرد و در لشكر كشي به هند از همه مهمتر فتح سومنات بود.
&nbsp; از ديگر لشكر كشي&zwnj;هاي محمود تصرف سيستان بود كه آنجا را از چنگ امير خلف صفاري بيرون آورد و وي هم چنان توانست ري را از مجد الدوله ديلمي بگيرد.[4]
&nbsp;
سلطان محمود و خلافت عباسي:
&nbsp;&nbsp; مناسبات محمود و خلافت عباسي بر اساس مصالح دو طرف، از ابتدا گرم و دوستانه بود و در تمام دوران، محمود القادر بالله خليفه بود و سلطان براي حفظ و پشتيباني خليفه از حكومت خويش و مشروعيت دادن به حكومت خود از هيچ كاري كوتاهي نمي&zwnj;كرد و برای آنكه محمود براي حمله به هند خود را به عنوان مجاهد و غازي&zwnj; اسلام معرفي كند به همراهي خليفه احتياج داشت.[5]
&nbsp;
&nbsp;سلطان مسعود
&nbsp; &nbsp;بعد از محمود پسرش سلطان مسعود قدرت را به دست گرفت او براي آرام كردن مناطقي كه شورش كرده بودند به كرمان و تهران لشكر كشيد و براي كسب شهرت، او نيز مانند پدر به هندوستان رفت و شهر بنارس را فتح كرد، اما در اين ميان گرفتار هجوم تركمنان شد و در جنگ دندانقان از آنان شكست خورد و به هندوستان گريخت.[6]
&nbsp;
دوره دوم غزنوي
&nbsp; بعد از سلطان مسعود، دولت غزنوي دچار انحطاط شد و سلاطين غزنوي به مدت يك و نيم قرن در بلاد شرقي به حكومت خود ادامه دادند كه به دوره دوم غزنوي مشهور است، بعد از مسعود سلاطين غزنوي، محمد، مودود، فرخزاد، ابراهيم، بهرام شاه و آخرين آن خسرو ملك مي&zwnj;باشند.[7]
&nbsp;
مبارزه با غوريان و انقراض غزنويان
&nbsp; در جنگ غزنه ميان بهرام شاه غزنوي و سيف الدين سوري غزنه به دست غوريان افتاد، بيرون رفتن قدرت از دست غزنويان به خاطر فشار غوريان نبود بلكه دسته&zwnj;اي از تركان اغزها بودند كه خسرو ملك در برابر حمله آنها شكست خورد و به اين ترتيب سلسله غزنوي منقرض شد.[8]
&nbsp;


[1] . زرين كوب، عبدالحسين؛ روزگاران تاريخ ايران، تهران، انتشارات سخن، چاپ اول، 1378، ص 410


[2] . باسورث، ادموند كليفورد؛ تاريخ غزنويان، مترجم، حسن انوشه، تهران، اميركبير، 1372، ج 1، ص 125


[3] . ابواشرف ناصح بن ظفر جرفادقاني، تاريخ يميني، مصحح: دكتر جعفر شعار، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سوم، 1374، ص 103


[4] . فروزاني، ابوالقاسم؛ غزنويان از پيدايش تا فروپاشي، تهران، انتشارات سمت، چاپ اول، 1384، ص 196


[5] . باسورث، همان، ص 175


[6] . بيهقي، ابوالفضل؛ تاريخ مسعودي، مصحح: سعيد نفيسي، تهران، اشارات طبع كتاب، 1319، ص 101


[7] . ابن اثير، تاريخ الكامل، مترجم: دكتر محمد حسين روحاني، تهران، بي تا، ج 15، ص 426.


[8] . باسورث، همان، ص 470

]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله سامانیان</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-سامانیان</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-سامانیان</guid>

<description><![CDATA[

حکومت سامانیان بعد از نابودی حکومت طاهریان روی کار آمد.این دودمان کهن ایرانی (۲۶۱ &ndash; ۳۹۵ ق / ۸۷۴ &ndash; ۱۰۰۴ م) در زمان حکومت خود بر سرزمین&zwnj;های خراسان، هیرکان، مکران، سیستان، خوارزم و کرمان فرمان&zwnj;روایی کردند و باعث رشد و شکوفایی زبان فارسی دری شدند.سامانیان از نوادگان بهرام چوبین ساسانی بودند که آیین زرتشتی داشتند و از مردمان بلخ بودند.بنیانگذار این سلسله نصر یکم و گروهی از فرمانروایان برجسته او بود.


حکومت سامانیان بعد از نابودی حکومت طاهریان روی کار آمد.این دودمان کهن ایرانی (۲۶۱ &ndash; ۳۹۵ ق / ۸۷۴ &ndash; ۱۰۰۴ م) در زمان حکومت خود بر سرزمین&zwnj;های خراسان، هیرکان، مکران، سیستان، خوارزم و کرمان فرمان&zwnj;روایی کردند و باعث رشد و شکوفایی زبان فارسی دری شدند.سامانیان از نوادگان بهرام چوبین ساسانی بودند که آیین زرتشتی داشتند و از مردمان بلخ بودند.بنیانگذار این سلسله نصر یکم و گروهی از فرمانروایان برجسته او بود.
او توانست با روی کار آمدنش اوضاع ایران را سرو سامان دهد و آرامشی نسبی را برای ایرانیان فراهم کند.البته این آرامش همیشگی و در زمان همه حاکمان نبود. ثبات این سرزمین با کوششهایی که توسط مرداویج زیاری برای بازگرداندن طرز حکومت پیش از اسلامی صورت گرفت و همچنین با افراط کاریهای دینی پادشاه با شکوه سامانی، نصر دوم در اواخر زندگی خود به مذهب اسماعیلی گروید و از این راه خود را با دستگاه خلافت درگیر کرد، در صورتی که این دستگاه در حقیقت تکیه گاه عمده این سلسله به شمار می&zwnj;رفت. با وجود این، حتی پیش از آن که نشانه سقوط سامانیان در نتیجه کشمکشهای ایشان با خاندانهای زمیندار با نفوذ یعنی &laquo;دهقانان&raquo; و خاندانهای مأموران رسمی پدیدار شود و نیز در نتیجه جنگهای درون خاندان خود ایشان و بالاخره با گسترش قدرت آل بویه در باختر و جنوب باختری ایران آشکار شود، تحولی در نوار باختری منطقه نفوذ ایشان به دست آمد که چهره جهان اسلامی را از سده پنجم هجری / یازدهم میلادی به بعد کاملاً تغییر داد. مدت درازی مجاهدان در راه ایمان، بار جنگهای دفاعی را در مرزهای امپراتوری بیزانس بر دوش داشتند و تقریباً همه ساله با هجومهایی که به &laquo;حمله&zwnj;های تابستانی&raquo; معروف شده بود، در سرزمینهای آل بویه پیشروی می&zwnj;کردند، ولی هیچ پیشرفت بزرگی برای مردم ارتدوکس و آیین آناتولی به دست نمی&zwnj;آمد. در فرارود و کناره دره فرغانه نیز با همسایگان غیر مسلمان زد و خوردی صورت می&zwnj;گرفت. که از این میان تنها بهره عمده&zwnj;ای که در نبرد سامانیان با همسایگانشان نصیب ایشان شد، گرفتن طراز &laquo;تلاس&raquo; در ۲۸۰ ق / ۸۹۳ م بود. همسایگان نامبرده شده؛ قره خانیان یا ایلخانان &laquo;هر دو نام عنوانهایی است که داشتند&raquo; بودند؛ که بر ترکان قَرلُق فرمانروایی داشتند. کشور ایشان پس از انقراض دومین فرمانروایی گوک تورک&zwnj;ها به وجود آمده بود، که خیلی زود پاره پاره شد، به صورت دولتهای کوچکی درآمد که روابط آنان با یکدیگر خیلی هم دوستانه نبود.در دوره ایران سامانی، زبان فارسی از پیشرفت و شکوفایی زیادی برخوردار شد. با آن که سامانیان در امور اداری زبان عربی را به کار می&zwnj;بردند و آن را شعار وحدت خلافت می&zwnj;شمردند، امکان آن را فراهم آوردند تا شاعرانی ایرانی همچون رودکی &laquo;وفات در ۳۲۹ ق / ۹۴۰ &ndash; ۱ م&raquo; و دقیقی &laquo;حدود ۳۲۵ &ndash; ۷۰ ق / ۹۳۵ &ndash; ۸۰ م&raquo; از نخستین کسانی باشند که با گونه&rlm;ای از زبان ملی خود که از تکمیل و تلفیق لهجه&rlm;های محلی گوناگون فراهم آمده بود مطلب بنویسند. این زبان در دبار سامانیان پذیرفته شد و سرانجام به عنوان زبان &laquo;فارسی جدید&raquo; رواج پیدا کرد که با اندکی تغییرات آوایی تا زمان حاضر بر جای مانده&zwnj;است.سامانیان ایجادگر دومین نو ایرانگرائی تاریخ تمدن ایران بودند و در شکل&zwnj;گیری فرهنگ، تمدن و دانش در ایران پس از اسلام نقش بسزائی دارند.در دوره سامانیان، زبان فارسی از پیشرفت و شکوفایی زیادی برخوردار شد. با آن که سامانیان در کارهای اداری زبان عربی را به کار می&zwnj;بردند و آن را شعار وحدت خلافت می&zwnj;شمردند، امکان آن را فراهم آوردند تا شاعران فارسی دری همچون رودکی &laquo;وفات در ۳۲۹ ق / ۹۴۰ &ndash; ۱ م&raquo; و دقیقی &laquo;حدود ۳۲۵ &ndash; ۷۰ ق / ۹۳۵ &ndash; ۸۰ م&raquo; از نخستین کسانی باشند که با گونه&zwnj;ای از زبان ملی خود که از تکمیل و آمیختن لهجه &rlm;های محلی گوناگون فراهم آمده بود مطلب بنویسند. این زبان در دربار سامانیان پذیرفته شد و سرانجام به عنوان زبان فارسی نوین گسترش پیدا کرد که با اندکی تغییرات آوایی تا زمان حاضر بر جای مانده&zwnj;است. فارسی نوین به خط عربی نوشته شد و رفته رفته هر چه بیشتر واژه&zwnj;های عربی به آن راه یافت که این امر تا اندازه&zwnj;ای نتیجه پیشرفت جهانی تمدن اسلام بوده&zwnj;است.
این سلسله بعد از چندی که حکومت کرد مانند دیگر حکومت ها سقوط کرد که عواملی در آن وجود داشت که در زیر به این عوامل میپردازیم.
عوامل درونى
در مورد اوضاع مطلوب اقتصادى و تجارى ماوراءالنهر و رفاه نسبى مردم در عهد سامانیان لازم به ذکر است این وضع مطلوب تا اخر عمر دولت سامانیان استمرار نیافت. چه عواملى موجب بروز این مسئله شد و این موضوع چه پیامدهائى را در برداشت؟ در پاسخ به این سؤال دو دلیل عمده را مى&zwnj;توان برشمرد یکى افزایش هزینه دولت و دیگر کاهش درآمد آن. اما از مهم&zwnj;ترین عوامل افزایش هزینه دولت ایجاد نظام گسترده دیوانى بود که باعث استخدام شمار زیادى از کارمندان حقوق بگیر شد و همچنین تشکیل و نگهدارى نیروى نظامى سازمان یافته، هزینه&zwnj;هاى بسیارى داشت. راجع به دلایل کاهش درآمد دولت باید گفت که ایجاد نظام گسترده دیوانى و رواج بازرگانی، گسترش و رونق شهرها و پیشرفت صنایع را به&zwnj;دنبال داشت رونق روزافزون شهرها از یک سو و بى&zwnj;توجهى دولت به امور روستاها از سوى دیگر موجب روى آوردن جمع زیادى از دهقانان به شهرها شد و کساد کار کشاورزى آغاز گردید۱. موضوع دیگر آن بود که دولت براى تأمین هزینه روبه افزایش سپاه مجبور به واگذارى درآمد (اقطاع) پاره&zwnj;اى از زمین&zwnj;هاى کشاورزى به سران سپاه شد. همچنین جمعى از تجار با خرید زمین&zwnj;هاى زراعتى به جمع مالکان زمین پیوستند. افزایش املاک سلطنتى و نیز وسعت روزافزون املاک موقوفه باعث شد که خاندان&zwnj;هاى قدیمى سنتى در برابر نوزمینداران از جمله سوداگران و بلندپایگان نظامى جاى خالى کردند (تاریخ از اسلام تا سلاجقه (کمبریج۴) ص ۱۳۴). به&zwnj;عبارت دیگر با ضربه&zwnj;هائى که به قدرت و حیثیت دهقانان زمین&zwnj;دار محلى وارد شد عقب&zwnj;نشینى اشرافیت موروثى کهن که شرف او به آل و تبار بود در برابر این ملاکین جدید کاملاً طبیعى مى&zwnj;نمود (بخارا دستاورد قرون وسطی، ص ۱۳۱). مسلم است که دل&zwnj;سردى دهقانان به رکود وضعیت کشاورزى مى&zwnj;انجامد و این موضوع موجب مى&zwnj;شد که صدور محصولات کشاورزى که یکى از اقلام صادراتى دولت سامانى به سرزمین&zwnj;هاى اطراف و از منابع درآمد دولت بود دچار اختلال شود. اما مهم&zwnj;ترین پیامد اجتماعى و سیاسى این رکورد اقتصادی، انحطاط طبقه دهقان بود که در واقع ستون فقرات دولت به&zwnj;شمار مى&zwnj;آمد و به قول فراى کاهش قدرت و نفوذ طبقه دهقان داراى نتایجى پردامنه بود و آن را مى&zwnj;توان از جمله عوامل تسلط ترکان بر ماوراءالنهر به شمار آورد (بخارا دستاورد قرون وسطی، ص ۱۳۱). نظر به اهمیت موضوع لازم است در این زمینه بیشتر توضیح داده شود.
(۱). حفارى&zwnj;هاى باستان&zwnj;شناسی، مهاجرت دهقانان به شهرها را تأیید مى&zwnj;کنند. زیرا که تعداد کوشک&zwnj;ها و قلاعى که در نقاط مختلف واحه بخارا در دوره پیش از سامانیان بس زیاد بود در پایان دوره سامانیان بسیار ناچیز شد (بخارا دستاورد قرون وسطی، ص ۱۳۰).
چنانکه مى&zwnj;دانیم سامانیان خاستگاه دهقانى داشتند و بنابراین پشتیبان و مدافع این طبقه و مروج سنن آنها بودند. از جمله دلایل این موضوع آنکه سامانیان هیچ&zwnj;گاه سعى نکردند امرا و فرمانروایان محلى را از میان بردارند و از طریق رابطه دست نشاندگى با فرمانروایان محلى نواحى مختلف سرزمین تحت سلطه خود، ارتباط داشتند. از آنجا که دستگاه حکومت مداراگر سامانیان نه تنها بر منافع طبقه دهقان آسیبى وارد نمى&zwnj;آورد بلکه آن طبقه را تقویت نیز مى&zwnj;کرد، فرمانروایان محلى و دهقانان نیز از امارت سامانیان پشتیبانى مى&zwnj;کردند (بخارا دستاورد قرون وسطی، ص ۷۷-۷۶). اما با توجه به آنچه از اواسط دوره سامانى موجب زوال تدریجى طبقه دهقان شد مى&zwnj;توان گفت که سامانیان یکى از نقاط اتکاى خود را از دست دادند.
&nbsp;
چنانکه مى&zwnj;دانیم در آغاز تشکیل حکومت سامانى سپاه این دولت متشکل از نیروى رعایائى بود که دهقانان مناطق مختلف در اختیار امیر سامانى مى&zwnj;گذاشتند همچنین نیروى مردمى خودجوش در مواقع ضرورت در خدمت سامانیان قرار مى&zwnj;گرفت. به&zwnj;عنوان مثال هنگامى که عمرولیث صفارى قصد حمله به ماوراءالنهر را داشت امیراسماعیل سامانى براى مقابله با او اندر ماوراءالنهر منادى کرد که عمرو آمد که ماوراءالنهر بگیرد و مردمان بکشد و مال&zwnj;ها غنیمت کند و زنان و فرزندان را برده کند (تاریخ سیستان، ص ۲۵۵). و با این تبلیغات بود که هرچه اندر ماوراءالنهر کس بود مردان کارى همه با او برخاستند و به حرب عمرو آمدند گفتند به مردى کشته شویم به از آن که اسیر &hellip; (تاریخ سیستان، ص ۲۵۵). اما به جاى این سپاه مردمى لشکرى دائمى متشکل از عناصر غالباً ترک جایگزین شد. افزایش قدرت سپاهیان ترک و تقاضاهاى مالى روزافزون آنها به&zwnj;تدریج دستگاه ادارى مملکت را در خدمت آنها قرار داد. در واقع از زمان امیرنوح&zwnj;بن نصر سامانى (۳۴۳-۳۳۱ق) انحطاط دولت سامانى آغاز شد. نوح&zwnj;بن نصر کمى پس از استقرار بر تخت حکومت با مشکلات مالى روبه&zwnj;رو شد و به افزایش میزان مالیات&zwnj;ها تا دو برابر اقدام کرد (بخارا دستاورد قرون وسطی، ص ۱۲۴). با این همه وزیر او الحاکم نتوانست توقعات مالى سپاهیان را برآورده سازد و جان بر سر این کار گذاشت (زین&zwnj;الاخبار، ص ۳۵۱). این موضوع مقدمه درگیرى مستمر دیوانسالاران (که اغلب خاستگاه دهقانى داشتند) و سپهسالاران بود و به&zwnj;تدریج نظامیان بر دیوانسالاران برترى یافتند. در عهد نوح&zwnj;بن منصور (۳۸۷-۳۶۵ق) وزیر ابوالحسین عتبى در جهت بازگرداندن اقتدار دیوانسالاران تلاش بسیارى کرد کوشش&zwnj;هاى آن وزیر لایق با قتل فجیع او به توطئه امراى سپاه بى&zwnj;نتیجه ماند (ترجمه تاریخ یمینی، ص ۶۰-۵۷). پس از او نیز بیشتر وزرا سرنوشتى حزن&zwnj;آور داشتند. در چنین احوالى اقتدار حکومت و دولت سامانى بازیچه اهداف سران سپاهى شد. آنچه بر این مشکلات مى&zwnj;افزود خردسالى و بى&zwnj;تجربگى بسیارى از امیران سامانى بود و این امر موجب مى&zwnj;شد که آنها نقشى در تحولات جارى نداشته باشند. آنها در واقع اسمى از امارت داشتند و در عمل، قدرتمندان دربار حکومت مى&zwnj;کردند.
عوامل بیرونى
شورش&zwnj;هاى پى&zwnj;درپى سران سپاه سامانى فرصتى مناسب در اختیار دول همجوار سامانیان قرار داد تا در امور آن حکومت دخالت کنند. به&zwnj;عنوان نمونه&zwnj;اى روشن مى&zwnj;توان گفت بى&zwnj;تردید قدرت مهار نشدنى سیمجوریان ترک نژاد و طغیان علنى آنها برضد سامانیان موجبات دخالت آل&zwnj;بویه، قراخانیان و غزنویان را در امور داخلى حکومت سامانى فراهم آورد. در جهت&zwnj;گیرى&zwnj;هاى سیاسی-نظامی، آل&zwnj;بویه با حمایت از سیمجوریان در اندیشه صدمه زدن بر رقیب دیرین خود یعنى سامانیان بودند، غزنویان با حمایت از سیمجوریان در اندیشه صدمه زدن بر رقیب دیرین خود یعنى سامانیان بودند، غزنویان با حمایت از سامانیان به کسب قدرت در حکومت سامانیان مى&zwnj;اندیشیدند و قراخانیان در این جار و جنجال مطامع ارضى خود را تعقیب مى&zwnj;کردند.
با سرکوب سیمجوریان، غزنویان در امور داخلى سامانیان نقشى تعیین&zwnj;کننده یافتند و قراخانیان نیز به اهداف خود نزدیک&zwnj;تر شدند؛ اما سامانیان همچنان با خودسرى&zwnj;هاى سران نظامى مواجه بودند. در این حال بود که امیرمحمود غزنوى به بهانه تنبیه سرداران متعرض به منصور سامانى به خراسان وارد شد و آن سرزمین را به قلمرو خود افزود و ایلک&zwnj;خان با عنوان حمایت از امیرعبدالملک خردسال به ماوراءالنهر لشکر کشید و سلسله سامانى را برانداخت. آری، در شرایطى که دولت سامانى از درون پوسیده بود ضربه خارجی، کارآمدى بسیار داشت و مسلم است که با از میان رفتن نیروهائى که انگیزه ملى و احساسات قومى داشتند، نیروى مقاومى در برابر هجوم ترکان قراخانى وجود نداشت به&zwnj;ویژه آنکه ترکان مهاجم تقریباً نیم قرن قبل، اسلام پذیرفته بودند و به زعم فقها جنگیدن اهالى ماوراءالنهر با ترکان مسلمان مجوز شرعى نداشت. (باسورث راجع به جهت&zwnj;گیرى فقها در جریان حمله ایلک نصر قراخانى چنین نوشته است: خطیبان بخارا چون مواجب&zwnj;بگیر سامانیان بودند مى&zwnj;کوشیدند تا مردم را به حمایت امرا تحریض کنند &hellip; اما مردم با فقیهان که نمایندگان تمایلات مذهبى عامه بودند رأى زدند و آنان خلق را از برگرفتن سلاحح و به مخاطره&zwnj;افکندن جان خود علیه مسلمانان نیک که قراخانیان باشند بر حذر داشتند و فتوى دادند که اعتزال الفتنه اولی )
&nbsp;
امیران سلسله سامانی
&nbsp;

سامان خدا
اسد بن سامان
یحیی بن اسد
نصر بن احمد (۲۷۹ &ndash; ۲۵۰ ه&zwj;. ق.)
اسماعیل بن احمد، معروف به امیر ماضی (۲۹۵ &ndash; ۲۷۹ ه&zwj;. ق.)
احمد بن اسماعیل، معروف به امیر شهید (۳۰۱ &ndash; ۲۵۹ ه&zwj;. ق.)
نصر بن احمد، معروف به امیر سعید (۳۳۱ &ndash; ۳۰۱ ه&zwj;. ق.)
نوح بن نصر، معروف به امیر حمید (۳۴۳ &ndash; ۳۳۱ ه&zwj;. ق.)
عبدالملک بن نوح، معروف به امیر رشید (۳۵۰ &ndash; ۳۴۳ ه&zwj;. ق.)
منصوربن نوح، معروف به امیر سدید (۳۶۵ &ndash; ۳۵۰ ه&zwj;. ق.)
نوح بن منصور، معروف به امیر رضی (۳۸۷ &ndash; ۳۶۵ ه&zwj;. ق.)
منصور بن نوح (۳۸۹ &ndash; ۳۸۷ ه&zwj;. ق.)
عبدالملک بن نوح (۳۸۹ &ndash; ۳۸۹ ه&zwj;. ق.)
اسماعیل بن نوح (۳۸۹ &ndash; ۳۹۰ ه&zwj;. ق.)

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله صفاریان</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-صفاریان</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-صفاریان</guid>

<description><![CDATA[

یعقوب لیث نخستین امیر این خانواده بود که دولت مستقل اسلامی صفاریان را بنیاد نهاد. لیث سه پسر داشت بنامهای یعقوب و عمر و علی، هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دوره ی حکومتشان چندان نپایید. یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری می&zwnj;کرد و هرآنچه بدست می&zwnj;&zwnj;آورد جوانمردانه به دوستان و همسالانش ضیافت می&zwnj;کرد....


صَفّاریان از دودمان&zwnj;های ایرانی فرمانروای بخش&zwnj;هایی از ایران بودند. پایتخت ایشان شهر زَرَنگ بود.
حکومت صفاریان
یعقوب لیث نخستین امیر این خانواده بود که دولت مستقل اسلامی صفاریان را بنیاد نهاد. لیث سه پسر داشت بنامهای یعقوب و عمر و علی، هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دوره ی حکومتشان چندان نپایید. یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری می&zwnj;کرد و هرآنچه بدست می&zwnj;&zwnj;آورد جوانمردانه به دوستان و همسالانش ضیافت می&zwnj;کرد. چون به سن رشد رسید تعدادی از مردان جمع شده او را به سرداری خود برگزیدند. در سال 237&nbsp; که طاهربن عبدالله در خراسان حکومت می&zwnj;کرد مردی بنام صالح بن نصر کنانی&nbsp; بر سیستان مستولی شد و یعقوب به خدمت وی در آمد. طاهر که مردی با تدبیر بود صالح بن نصر را از سیستان براند و پس از وی شخصی بنام درهم بن نضر خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان براند. درهم که نتوانست از عهده سپاهیان برآید یعقوب را سردار سپاه خویش تعیین کرد، سپاهیان چون ضعف فرماندهی درهم را دیدند از فرماندهی یعقوب اسقبال نمودند. پس از چندی والی خراسان با چاره تدبیر درهم را اسیر کرد و به بغداد فرستاد، او مدتی در بغداد زندانی بود بعد آزاد گردید و به خدمت خلیفه در امد. درین زمان بود که کار یعقوب نیز بالا گرفت و او به دفع خوارج رفت، یعقوب چون مردی با تدبیر و عیار بود تمام یارانش از وی چنان فرمانبرداری می&zwnj;کردند که برون از تصور بود. یعقوب بعد ار ضبط سیستان رو به خراسان نهاد ولی چیزی نصیبش نشد. یعقوب مردی نبود که بزودی مضمحل شود، باز بار دیگر در سال 253 رو به خراسان نهاد اما این بار بخت یار او بود شهرهای هرات و پوشنگ را بگرفت و از آنجا رو به کرمان نهاد و گماشته حاکم شیراز در کرمان را بگرفت. پس از آن رو به شیراز نهاد با حاکم فارس جنگیده و آن را نیز بدست آورد. یعقوب بعد از واقعه چند نفر از طرفداران خود را با پیشکش&zwnj;های گرانبها نزد خلیفه&zwnj;ای بغداد فرستاد و خود را مطیع خلیفه اعلان کرد. یعقوب در سال 257 باز به فارس لشکر کشید و خلیفه المعتمد به وی پیغام داد که ما ملک فارس را به تو نداده ایم که تو به آنجا لشکر کشی کنی. المؤفق برادر خلیفه که صاحب اختیار مملکت بود رسولی نزد یعقوب فرستاد .مبنی بر اینکه ولایت بلخ و تخارستان و سیستان مربوط به یعقوب است. یعقوب نیز بلخ را تصرف نموده متوجه کابل شد والی کابل را اسیر و شهر را تصرف نمود، پس از آن به هرات رفت و از آنجا به نیشاپور و محمد بن طاهر حاکم خراسان را با اتباعش اسیر و به سیستان فرستاد و از آنجا روانه طبرستان شد تا در آنجا با حسن بن زید علوی بجنگد. حسن درین جنگ شکست خورد فرار نمود و به سرزمین دیلمان رفت. یعقوب از ساری به آمل رفت و خراج یکساله را جمع کرد و روانه دیلمان شد، در راه در اثر باریدن باران تعداد زیادی از سپاهیانش کشته شده و خود مدت چهل روز سرگردان میگشت. یعقوب رسولی را نزد خلیفه فرستاد مبنی بر اینکه طبرستان را فتح کرده حسن را منزوی ساخته است به امید اینکه مورد نظر خلیفه واقع گردد، اما خلیفه حکمی را توسط حاجیان به خراسان فرستاد که چون وی از حکم ما تمرد کرد و به حکومت سیستان بسنده نکرد او را در همه جا لعن کنند.
&nbsp;
رسمی کردن زبان فارسی
&nbsp;
در زمان یعقوب لیث زبان فارسی برای اولین بار پس از حمله اعراب زبان رسمی شد وتا حدی از نابودی زبان فارسی و ریشۀ ان جلوگیری شد به همین دلیل هم گویش فارسی در شرق ایران پاک تر و زنده تر مانده است. در سیستان به طور غیرمستقیم از ورود کلمات عربی به فارسی جلوگیری شد، شاید به همین دلیل است که گویش مردم سیستان شباهت زیادی به فارسی باستانی و پهلوی دارد و کلمات عربی خیلی کمتر دیده میشود که بیشتر انها هم ظرف چند سال اخیر از طریق رسانه ها وارد شده است.
کشمکش میان صفاریان و خلافت بغداد
محمد بن واصل تمیمی بر فارس مستولی شده بود. المتعمد عباسی فارس را به موسی بن بغا داد، موسی نیز عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد، عبدالرحمان شکست خورد و اسید شد. چون یعقوب در سیستان خبر بالا گرفتن کار ابن واصل را شنید طمع در ولایت فارس بست، در حالیکه محمد بن واصل در اهواز بود وی رو به فارس نهاد و فارس را تصرف کرد. در سال ۲۶۲ یعقوب از فارس رو به خوزستان نهاد. چون خبر به خلیفه المعتمد رسید فرمان حکومت خراسان، گرگان، طبرستان و ری و فارس را در حضور حاجیان به شمول شرطگی بغداد به وی داد. اما یعقوب راضی نشد و به خلیفه پیغام داد که به چیزی راضی نیست جز رسیدن به بغداد. خلیفه برادرش الموفق را به جنگ با یعقوب فرستاد، یعقوب درین جنگ شکست خورد و فرار کرد، بسیاری از اموال یغقوب بدست سپاهیان بغداد افتاد، و به نام غنیمت به بغداد برده شدند. المؤفق به علت بیماری به بغداد بازگشت و یعقوب نیز در گندی&zwnj;شاپور به مریضی قولنج مبتلا گشت. خلیفه رسولی را با منشور ولایت فارس و استمالت نزد یعقوب فرستاد. یعقوب قدری نان خشک و پیاز و شمشیر را پیشروی خود نهاد و به رسول گفت: &laquo;به خلیفه بگو که من بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها میشوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است.&raquo; یعقوب در سال ۲۶۵ در گندی شاپور در اثر مرض قولنج در گذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را نسبت استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.
علل سقوط صفارياناگر شكست و اسارت عمرو ليث صفاري در جنگ با امير اسماعيل ساماني را در حقيقت به عنوان سقوط سلسله صفاريان در نظر بگيريم ، لاجرم بايد علل سقوط اين&nbsp;سلسله  را در اعمال و سياست&zwnj;هاي يعقوب و بخصوص عمرو بابيم.بعضي از محققين علت شكست عمرو از اسماعيل و به تبع آن سقوط&nbsp;سلسله  صفاري را ، &laquo; خود بزرگ بيني عمرو &raquo; و بعضي ديگر &laquo; توقعات بيش از اندازه خود او &raquo; دانسته&zwnj;اند ، زيرا گفته شده &laquo; عمرو از سلطان خواسته بود كه وي را ولايتدار ماوراءالنهر كند ، كه آن ولايت را بدو داد. &raquo;البته تقاضاي حكومت ماوراءالنهر توسط عمرو از خليفه از يكسو مي&zwnj;تواند فزونخواهي باشد كه در طبيعت هر انساني كم و بيش هست و يا شايد كينه قبلي عمرو از اسماعيل در رابطه با همكاري او با رافع بن هرثمه در مخالفت با عمرو باشد ، به هر حال عمرو در پي گرفتن حكم حكومت ماوراءالنهر به آنجا لشكر كشيد و هر چه امير اسماعيل خواست از وقوع جنگ جلوگيري كند ، موفق نشد. از جمله اقدامات امير اسماعيل براي جلوگيري از جنگ نقل شده كه &laquo; اسماعيل گروهي از سرهنگان عمرو بگردانيد و ايشان را از خداي تعالي بترسانيد كه ما مردمان غازي&zwnj;ايم و مالي نداريم و اين مرد دنيا همي طلب كند و ما آخرت ، از ما چه خواهد؟ &raquo; و يا اينكه گفته&zwnj;اند كه اسماعيل به عمرو پيغام داد كه &laquo; تو جهاني پهناور بدست داري ، تنها ماوراءالنهر بدست من است و من در يك مرز هستم ، به آنچه در دست تو هست قانع باش و مرا بگذار در اين مرز مقيم باشم ، اما عمرو نپذيرفت. &raquo; و بالاخره در جنگي كه بين اين دو اتفاق افتاد ، عمرو شكست خورده و اسير شد و سرانجام در زندان خليفه درگذشت يا كشته شد و با وفات او در حقيقت دوران حكمراني تقريباً مستقل و درخشان صفاريان نيز به سر آمد.شايد دليل ديگر سقوط صفاريان اين نكته باشد كه صفاريان سياست روشني از نظر مذهبي و برخورد با خلافت نداشتند ، زيرا آنها از سوي گاه با خلافت سني عباسي و گاه با حكومت شيعي علويان مبارزه و مخالفت مي&zwnj;كردند و هم چنين اينكه گاهي با خوارج مبارزه و گاهي با آنها همكاري مي&zwnj;كردند و به هر حال قدرت حكومت آنان بيشتر متكي بر نيروي نظامي بود و توجهي به ايجاد مشروعيت مذهبي حكومت خود در نظر مردم نداشتند و به همين دليل است كه آنها نيز مانند بسياري ديگر از حكومت&zwnj;هاي نيمه مستقل ايراني بعد از اسلام به محض اينكه فتوري در قدرت نظاميشان ايجاد شد و قدرت نظامي خود را تا حدي از دست دادند، از حمايت و پشتياني مؤثر مردم نيز محروم شدند و بدين ترتيب از قدرت ساقط شدند.
امیران صفاری

یعقوب بن لیث صفاری
عمرو ان لیث صفاری
علی بن لیث صفاری
طاهر بن محمد بن لیث صفاری
خلف بن احمد (نوه دختری عمرو بن لیث) 
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاهی گذرا به سلسله طاهریان</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-طاهریان</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/نگاهی-گذرا-به-سلسله-طاهریان</guid>

<description><![CDATA[

وقتي آخرين مقاومت هاي مسلحانه ضد خليفه ، در شورش هاي بابک و مازياز سرکوب شد، ايران که يک دوران دويست ساله مقاومت را بدون وقفه و تقريباً بدون نتيجه گذارنده بود ، در وضعي بود که نظارت مستقيم بغداد بر آن تقريبا غير ممکن بود...


&nbsp;
&laquo; وقتي آخرين مقاومت هاي مسلحانه ضد خليفه ، در شورش هاي بابک و مازياز سرکوب شد، ايران که يک دوران دويست ساله مقاومت را بدون وقفه و تقريباً بدون نتيجه گذارنده بود ، در وضعي بود که نظارت مستقيم بغداد بر آن تقريبا غير ممکن بود. عراق و شام و فلسطين و مصر که از آغاز فتوح اسلامي ، عنصر عرب و زبان عربي در آنها غلبه پيدا کرده بود به وسيله عمال و حکام وفادار و مورد اعتماد خليفه که غالباً با سرزمين هاي تحت حاکميت خويش پيوندهاي ديرينه هم داشتند، اداره مي شد و اگر در آن نواحي گه گاه شورشي روي مي داد، از نوع شورش هاي مذهبي بود که به وسيله رؤساء خوارج يا شيعه رهبري مي گشت و جنبه ضد عربي يا مقاومت ملي در مقابل حاکميت اسلامي نداشت. اما در ايران ، در سرزمين هاي دور از دسترس مداخله مستقيم خلافت مخصوصاً خراسان و نواحي شرقي و شمالي آن ، ازهمان آغاز در مقابل روند عربي شدن و حتي اسلامي شدن مقاومت هايي اظهار شد که گاه به شورش هاي طولاني منجر گرديد و حکام عرب هم ، در آن نواحي با مردم بومي &ndash; اهل ذمه و موالي &ndash; برخوردهايي خشونت بارتر و تحمل ناپذيرتر داشتند.  در طي اين دو قرن پرحادثه، خراسان حکومت لااقل چهل امير عرب را در توالي حوادث تحمل کرد. تختگاه اين اميران غالباً بين مرو ، بلخ ، هرات ، طوس ، جرجان و نيشابور تغيير مي يافت و ولايات ماوارءالنهر ازجمله بخارا و سمرقند را هم شامل مي شد. بعضي ازين امراء عرب از تاخت و تازهايي که درين نواحي کردند غنيمت ها &ndash; ازمال و ملک و برده &ndash; حاصل کردند و بد ينگونه فرمانروايي خراسان سرکردگان طوايف عرب را همواره به طمع کسب غنايم مي انداخت و به اعمال خشونت وسوسه مي کرد. علاوه بر آن، خراسان طي سالها عرصه تاخت و تاز خوارج بود که از آنجمله قيام حمزه خارجي آن را به شدت ناامن کرد، و براي رفع آن خليفه خود به خراسان آمد و از نزديک به اين حقيقت پي برد که نظارت مستقيم بغداد در امور خراسان خالي ازدشواري نيست و آن نواحي را جز با " حکام مستقل " &ndash; و به شيوه حکومت خانداني &ndash; نمي توان اداره کرد.* وجود و دوام فرمانروايان کوچک بومي هم که در جاي جاي اين سرزمين حکومت خانداني خود را با اظهار تابعيت به والي خراسان يا شخص خليفه حفظ کرده بودند ، اشاره يي به اين معني داشت که واگذاري اين ولايت به يک خاندان تابع و مورد اعتماد خليفه ، بغداد را از تعهد مسوؤ ليت هاي سنگين فراوان، آزاد و بي نياز خواهد کرد. و اين تجربه يي بود که مأمون در مدت اقامت در خراسان به آن برخورد و آن را ، درپايان امارت غسّان بن عياد ، تنها وسيله آسودگي خاطريافت. &raquo;  طاهريان (206-259)  از آنجا که &laquo; مأمون مادرش خراساني و خودش شيعي گونه و نيمه ايراني بود و خلافتش را مديون سپاه خراسان ، خاصه مرهون سعي و جلادت يک سردار خراساني از موالي خزاعه که از عهد ابومسلم دعوت عباسي را پذيرفته بودند به نام " طاهربن الحسين " بود &raquo;، &laquo; در شوال 205 ظاهراً به پاس خدمات طاهر و باطناً گويا براي دور کردن او از بغداد و کوتاه ساختن دست استيلايش از امور خلافت ، او را به حکومت خراسان فرستاد. مخصوصاً چون طاهر امين را کشته بود ، خليفه با اين حرکت قاتل برادر را از پيش چشم خود دور کرد و طاهر نيز چون از خليفه بيم داشت اين مأموريت را به ميل پذيرفت.&raquo;  طاهربن حسين(206-207)  &laquo; کشمکش خانگي ، که در امر جانشيني هارون الرشيد، بين مأمون و برادرش امين روي داد بار ديگر اعراب عراق و موالي خراسان را به بهانه پشتيباني از خليفه تازه، در مقابل هم قرار داد. درين ماجرا، امين به حکم وصيت هارون بعد از او مقام خلافت داشت اما هارون در همين وصيت مأمون راهم به وليعهدي امين تعيين کرده بود و آنچه موجب ايجاد مخالفت بين دو برادر شد، سعي کردن امين در خلع مأمون از وليعهدي خويش بود.*( براي آشنايي بيشتر، به بخش "عباسيان" در سايت مراجعه شود.)  ازجانب مأمون هم شايد يک عامل عمده درايجاد اين مخالفت سعي موالي خراسان درجدا کردن آن ولايت بود- هر چند فقط از لحاظ اداري &ndash; ازسلطـ بغداد. اين امري بود که ظاهراً هارون هم دراواخر عمر به ضرورت آن پي برده بود. در واقع هارون ، که جانشيني خود را به امين داده بود و مأمون را به وليهعدي او برگزيده بود با تفويض خراسان به مأمون به تمايلات اهل خراسان که طالب نوعي استقلال بودند جواب مساعد داده بود و امين را هم در خلافت خود ازالتزام و تعهد مداخل مستقيم در امر خراسان رهايي بخشيده بود. با اين حال، اختلاف برادران بالا گرفت و کار به جنگ کشيد&raquo;.  &laquo; مأمون که درآن ايام در خراسان به سر مي برد از جانب فرقه هاي شيعه که درين ولايت بودند حمايت مي شد. خود او گرايش هاي شيعي داشت و به رعايت شيع? خراسان، در جريان مخالفتي که با برادرش امين پيدا کرد، لباس سياه را که شعار عباسيان بود به لباس سبز- شعار آل علي(ع) - تبديل نمود.* امام شيعه، علي بن موسي معروف به الرضا(ع) را هم ازحجاز به خراسان خواند و وليعهد خويش کرد. اقدام او به تبديل شعار، در نزد اهل بغداد با انزجار تلقي شد و عباسيان را از وي بشدت ناخرسند کرد. امين وزارت خود را به فضل بن ربيع از اعراب ضد شعوبي داده بود که در دستگاه هارون الرشيد هم معارض برامکه و مخالف نفوذ فرهنگ ايراني بود. وزارت مأمون را، فضل بن سهل سرخسي معروف به ذوالرياستين داشت که هم بر سپاه رياست مي کرد و هم برديوان و دفتر- که مأمون را در گرايش به تشيع تشويق مي کرد و درمقابل امين و جبه اعراب به پايداري مي خواند. بدينگونه کشمکش مأمون و امين به صورت کشمکش بين خراسان و بغداد درآمد- و پيروزي او بر امين در مفهوم پيروزي عنصر ايراني بر عنصر عربي محسوب مي شد.&raquo;  &laquo; طاهربن الحسين &ndash; معروف به ذواليمينين &ndash; سردار مأمون،رقيب خود علي بن عيسي سردار امين را در ري شکست داد. از آنجا که علي بن عيسي درين اوقات سردار سپاه بغداد بود طي سالها که ازجانب هارون در خراسان حکومت کرده بود آن ولايت را با چنان بيرحمي و بيرسمي معروض غارت و اخاذي خويش کرده بود که خليفه به عزل او ناچار گشته بود- و البته بازگشت او به قدرت که به نحوي متضمن تجديد سلطه اش بر خراسان مي شد براي اهل اين ولايت (خراسان) قابل تحمل نبود. طاهربن الحسين ، هر چند تربيت يافت دربار خلافت و مولاي اعراب خزاعه بود، اهل پوشنج هرات بود- و چون با فرهنگ ايراني و زبان فارسي آنها آشنايي داشت، نزد اهل خراسان با نظر علاقه نگريسته مي شد.&raquo;  &laquo; طاهريان فرزند شخصي هستند بنام مُصعَب بن رُزَيق از مردم پُوشَنگ يا فوشنج هرات و ادعا داشتند که از نسل رستم پهلوان معروف شاهنامه اند. جدّ ايشان رزيق در ولايت يکي از اشراف عرب از قبيله خزاعه درآمده بوده و به همين علت طاهريان را خزاعي هم مي نويسند.* مصعب در موقع دعات بني عباس حکومت پوشنگ را داشت و هنگام قيام ابومسلم به عنوان دبير در خدمت بکي از ياران او داخل شد.&raquo;  &laquo; در حوالي همدان عبدالرحمن اَزديّ سردار ديگر امين از سپاه خراسان شکست خورد و براي اعراب هزيمت اجتناب ناپذير شد &ndash; هزيمت بسوي بغداد -. بغداد به محاصره افتاد و محاصره آن طولاني، پرمحنت و بي نتيجه گشت. ياري دسته هاي عيار هم مانع از سقوط آن نشد. وقتي اين شهر هزار و يکشب دروازه هايش را بر روي سپاه طاهر گشود تقريبا به حالت نيمه ويراني در آمده و به خاطر دفاع از خليفه يي نالايق خسارات و تلفات بسيار ديده بود . خليفه مخلوع ، بدون اجازه مأمون به امر طاهر و براي اجتناب از تجديد يک کشمکش احتمالي به قتل آمد. اما به شورشيان شهر و کساني که به هواخواهي ا و درمقابل سپاه مأمون ايستادگي کرده بودند امان داده شد. خلافت براي مأمون بلامنازع گشت و کشمکش دو برادر به پيروزي خراسانيان پايان يافت.*  حاصل شورش سپاه خراسان هم ، که بعداز فتح بغداد طالب افزوني جامگي و بيستگاني خويش شد، آن بود که معلوم گشت خراسان ديگر نوعي استقلال را مطالبه مي کند و ديگر نمي خواهد از همه حيث تابع بغداد و تحت نظارت مستقيم خليف? آن باشند. جريان هايي که بعداز آن روي داد ناظر به تحکيم موضع مأمون در دست يابي به خلافت بلامنازع بود. درين زمينه فضل بن سهل سرخسي در حمام سرخس کشته شد . امام علي الرضا(ع) هم بنابر مشهور به وسيل? مأمون ، پنهاني به زهر هلاک شد و مأمون در بازگشت به بغداد به رعايت خاطر اهل شهر و در ظاهر به درخواست طاهر ذواليمينين لباس سبز را به لباس سياه که شعار بني عباس يود مبدل ساخت. خراسان را به غسّان بن عباد از خويشان فضل بن سهل واگذاشت و طاهر را با آنکه به خاطر قتل امين از وي آزرده بود بنواخت . در مقابل اين خدمت هم عنوان امارت و شرطگي بغداد را به وي داد و اين عنوان در خانواده طاهر تا مدتها بعد ازو نيز همچنان باقي ماند.&raquo;  &laquo; مأمون، چند سال بعد به دنبال تبادل نظر با معتمدان خويش ، به رعايت مصلحت وقت ، طاهر را به حکومت خراسان گسيل داد.* گويي مي خواست به تمايلات اهل خراسان که طالب نوعي استقلال بودند پاسخ مساعدي شايسته مساعي آنها در رساندن او به خلافت داده باشد. اين کار از نظر خود او متضمن تأمين از قيام مجدد آن ولايت به پشتيباني از يک مدعي خانگي هم بود، درحقيقت هرچند برادرش محمد هم که بعداز او به لقب المعتصم بالله به خلافت رسيد درين کشمکش از جانبداري از وي منحرف نشده بود، باز تفويض آن ولايت به وي، در نظر مأمون از احتياط دور بود و واگذاري آن به طاهر بيشتر مقرون به احتياط به نظر مي رسيد.  با اين حال قتل امين، که بدون جلب رضايت او صورت گرفته بود و نارضايي هايي را هم در آغاز خلافت او به وجود آورده بود ، مأمون را از سردار فداکار خويش دل آزرده کرده بود. اينکه يک خليفه عباسي، به اشارت يک مولي، به قتل آيد در نزد او اهانتي به خاندان عباسي محسوب مي شد. وقتي خليفه يي از خاندان عباس با چنان سختي و خواري که در روايات هست به دست موالي خراسان به قتل آمده بود، تجديد نظير آن حادثه غيرممکن نبود و در حالي که احساسات شعوبي، احساسات شيعي واحساسات ضد عربي در بين اهل خراسان بيدار شده بود، مأمون از اينکه کشنده برادر را هر روز در مقام والي و شرطه بغداد پيش چشم ببيند ناخرسندي خود را پنهان نمي داشت.*  خراسان هم که درين ايام منشأ تمام اين احساسات ضدعباسي و ضدعربي بود الحاق مجددش به قلمرو خلافت بغداد، با همان شيو? عهد مهدي و هارون ممکن نبود و خليفه که با قتل وزير خراساني خود فضل بن سهل و کنار نهادن وليعهد علوي خود از مظن? خلافت، سعي کرده بود با عراق و اعرابش کنار بيايد با تفويض خراسان به طاهر- که درآن ايام هيچ کس بهتر از وي براي حکومت آنجا مناسب به نطر نمي رسيد- در واقع هم کشند? برادررا از پيش چشم خود دور مي کرد هم خراسان را از اينکه يک &laquo;عباسي&raquo; ديگر آنجا را پايگاه اظهار مخالفت با بغداد سازد و عده يي را به شورش و آشوب اغوا نمايد برکنار نگه مي داشت. طاهر هم چون خود و اکثر خويشانش در دستگاه خليفه بودند و خود او هم بارها در خدمت وي آثار صداقت و صميميت خود را ظاهر کرده بود فرستادنش به خراسان از ديدگاه خليفه متضمن هيچ گونه بي احتياطي نبود. اين نکته يي بود که سعي خاندان طاهر درفرونشاندن قيام بابک و مازيار هم بعدها آن را براي معتصم &ndash; برادر و جانشين مأمون &ndash; غيرقابل ترديد نشان داد. *  بدينگونه بود که با واگذاري خراسان به طاهر، اولين حکومت ايراني درين ولايت به وجود آمد و چون اين حکومت بعداز وي تدريجاً موروثي و مستقل گونه هم گشت، درواقع به دوقرن فترت سياسي ايران که بعداز مرگ يزدگرد پيش آمده بود نيز تا حدي پايان داد . هر چند هنوز تا يک استقلال ملي و واقعي فاصله بسيار در بين بود. اين حکومت محلي که سالها بعداز سقوط ساسانيان دوباره در قسمتي از خاک ايران،به دست يک خاندان ايراني بنياد شد بي آنکه به طور رسمي موروثي باشد به طور متوالي در چند نسل از اولاد بنيانگذارآن ادامه يافت و بي آنکه نسبت به خليفه راه مخالفت درپيش گيرد، بر تمام خراسان و سيستان و ماوراء النهر و قسمت عمده يي از ولايت جبال و سرزمين قديم ماد، حکمراني شبه مستقل داشت. با آنکه" برنشانده خليفه " بود و در تمام قلمرو خود به نام خليفه خطبه مي خواند به هر حال بخش عمده يي از ايران را تحت حکم فرمانرواي واحدي که لامحاله ايراني زبان و ايراني نژاد بود به هم پيوند مي داد و &laquo; الگو &raquo; يي براي حکومت هاي مستقل گونه ديگر- از جمله سامانيان و غزنويان &ndash; شد که بعدها به همان شيوه و بدون قطع ارتباط با خليفه، دولتهاي مستقل و نيمه مستقل به وجود آوردند و تدريجاً از حيطه نفوذ بغداد و خليفه بيرون آمدند. به هر حال حکومت نوبنياد خراسان که استقلال اداري آن هم مطلوب خليفه و هم مورد درخواست عامه اهل ولايت بود، هرچند استقلالش در مفهوم جدايي قطعي از حوزه حاکميت خلافت محسوب نمي شد ، ايراني بود و در آيين فرمانروايي و شيوه کشورداري سنت هاي محلي بازمانده از ايران باستاني را تا حد ممکن رعايت و حمايت مي کرد.&raquo;  &laquo; طاهر دربين سرداران خليفه ، غير از جنگ و سياست مرد ذوق و ادب هم بود. در شعر و نثر عربي دست قوي داشت و از تربيت خليفه به حکمت و دانش هم علاقه مي ورزيد. با عشق و موسيقي هم سرو کاري داشت .* نسبت به يک زن چنگزن (= صناجه ) که در نيشابور مي زيست و ويدا نام داشت عشق مي ورزيد و در باب او اشعار عاشقانه مي سرود. درارتباط با خليفه و در اداره امور بغداد ، که از جانب خليفه ولايت و شرطگي آن به وي واگذار شده بود، به زبان عربي محاوره مي کرد ، و به سبب موالات با اعراب خزاعه از لحاظ زبان و تربيت هم عربي محسوب مي شد اما در نزد اعراب دربار بغداد و کساني که در مدت محاصره آنجا به دست سپاه وي ، اهانت و سختي ديده بودند غالباً مورد بغض و نفرت بود.  او را به خاطر نژاد ايرانيش به طعنه &laquo; فرزند آتشگاه&raquo; - ابن بيت النار- مي خواندند و به خاطر يک چشم بودنش بر وي طعنه هاي دلازار مي زدند و مي کوشيدند تا او را به خاطر جنگي که با امين &laquo; مخلوع&raquo; کرد و به قتل او منجر شد نزد خليفه منفور سازند.  با اين حال اعزام وي به امارت خراسان که شامل سيستان و کرمان هم مي شد و نظارت بر ماوراءالنهر و ادامه فتوح اسلامي در آن نواحي را دربر داشت، اعتماد خليفه را در حق وي نشان مي دهد. گذشته از اينها، در آن ايام فتنه هايي به وسيله خوارج روي داده بود که دفع آن ضرورت فوري داشت و براي آن کار خليفه هيچ کس را بهتر از او نيافته بود.*نمي توان پذيرفت خليفه کسي را که به وفاداريش اعتماد ندارد و او را تنها به چشم قاتل برادر مي نگرد در چنان اوضاع و احوالي به امارت قلمروي بدين وسعت نامزد نمايد.&raquo;  &laquo; موسس سلسله طاهري به لقب ذواليمينين مشهور است و در وجه اين نسبت اقوال مختلفه است ؛ از آن جمله گويند که چون طاهر پس ار فتح بغداد حضرت امام رضا (ع) را به أمر مأمون به آن شهر خواند و با او به وليعهدي بيعت گرفت ، دست چپ خود را در دست حضرت نهاد و گفت : دست راست من در خراسان مشغول بيعت با مأمون است. چه، رسم بني عباس چنين بود که در موقع اخذ بيعت، خليفه با وليعهد به مسجد حاضر مي شد و مردم با هر دو بيعت مي کردند. به اين طريق که دست راست را در دست خليفه و دست چپ را دست وليعهد مي نهادند. چون حضرت رضا اين پيشامد را براي مأمون نقل کرد ، مأمون گفت که من دست چپ طاهر را نيز دست راست(يمين) مي نامم تا نقصي در بيعت او با امام نباشد. به همين جهت طاهر، به ذواليمينين اشتهار يافت.&raquo;  &laquo; او در بدو ورود به خراسان (205 ذی القعده) به دفع خوارج پرداخت. يک تن از خوارج را که با عده يي انبوه در نيشابور به اظهار عصيان پرداخته بود مغلوب کرد. تاخت و تاز ترکان تغزغز را هم که در نواحي اشروسنه در ماوراءالنهر روي داده بود خاتمه داد. به توصيه مأمون که به احوال خراسان آشنايي قابل ملاحظه يي داشت قسمتي از نواحي ماوراءالنهر را که غسان بن عباد به پسران اسد &ndash; اسد بن سامان خداة &ndash; سپرده بود، در دست آنها باقي گذاشت و بعضي از آنها را هم به امارت سيستان فرستاد. خودش درمرو که کانون قيام ابومسلم بود و مأمون هم در مدت منازعه با امين در آنجا مانده بود، اقامت جست و آنجا را مرکز حکومت ساخت.* اما براي آنکه قلوب اهالي ساير نواحي خراسان را هم جلب کند در انتخاب حکام ولايات ناچار به مسامحه شد و اين امر مايه بروز اختلالهايي در کار امارت خودش نيز گشت. طاهر در کار لشکر دقت و توجه خاص نشان داد و نظم و انضباط قابل ملاحظه يي دربين آنها برقرار کرد. در کار حکومت، وي در جلب قلوب اهل خراسان چنان صميمانه کوشيد که در دربار بغداد از جانب مخالفان متهم به داعيه طغيان انديشي شد. اقدامات او در دفع خوارج چون با شدت عمل افراط آميز همراه نبود، نزد اطرافيان خليفه به قدرکافي قاطع و سريع تلقي نشد. خليفه هم، به الزام درباريان، نامه يي ملامت آميز درين باب به وي نوشت که بشدت مايه رنجش طاهر گشت. اين دواعي و اسباب، در يک لحظه تزلزل و ترديد او را به اظهار عصيان مصمم کرد و در همان تصميم ، نام خليفه را از خطبه نمازجمعه انداخت.*  اينکه بلافاصله در شب همان روز- در مرو - وفات يافت (جمادی الاخر 207) تفسيرهاي گونه گوني را در اذهان عام برانگيخت و علت مرگ ناگهاني و نايهنگام او به واقع معلوم نگشت. بعدها از قول خادمش نقل شد که آن شب در بستر مرگ اين عبارت را به فارسي تکرار کرده بود که &laquo; درمرگ نيز مردي بايد&raquo;. ازين عبارت او، اگر نقلش مجعول نباشد، چنان که برمي آيد که ظاهرا خود او بعداز اعلام عصيان، اقدام عجولانه و ناسنجيده خويش را در نقض عهدي که با مأمون داشته است،خلاف مردي و مروت يافته باشد و لاجرم مردانه و بي تزلزل به خودکشي اقدام کرده باشد.  اما اينکه گفته شد مأمون از دريافت خبر وفاتش خرسندي خود را پنهان نکرد، در اذهان بعضي مورخان مؤيد احتمال دخالت خليفه در مسموم کردن وي شد. خاصه آنکه مأمون درمسموم کردن کساني که از آنها ايمني نداشت شهرت سوء داشت و اينگونه توطئه ها هم از اخلاق او غريب به نظر نمي آيد.  معهذا مجرد اين معني که خليفه بعد از وفات طاهر امارت خراسان را به پسرش عبدالله بن طاهر واگذاشت و پسر ديگرش طلحه را که در خراسان با پدر همراه بود از جانب وي نيابت داد، اعتماد مأمون را برخاندان طاهر عاري از تزلزل نشان مي دهد و احتمال دست داشتن وي را در مرگ طاهر ضعيف مي نمايد.* با اين حال اين نکته هم که بعد از وفات طاهر لشکر او سر به شورش برداشت و تا مواجب شش ماهه را نستاند، آرام نيافت شايد حاکي از قوت اين شايعه بوده باشد که خليفه در مرگ طاهر به نحوي دست داشته است. شورش سپاه طاهر بعداز مرگ او چنان شديد بود که خليفه ناچار شد وزير خود احمد بن ابي خالد را براي دفع آن به خراسان گسيل دارد. ظاهر آنست که خليفه بدون آنکه در مرگ سردار خراسان دستي داشته باشد به خاطر شايعاتي که لشکر طاهر را بعد از مرگ او به شورش واداشت، ناچار شد حکومت خراسان را درخاندان طاهرموروثي کند و ضمن انتخاب عبدالله طاهر به حکومت خراسان برادرش طلحه را که هنگام مرگ طاهر درخراسان به نزد او بود به نيابت وي تعيين نمايد. اين تصميم هم که مأمون بهتر از آن هيچ تصميم ديگر نمي توانست اتخاذ کند بي شک عامل عمده يي در رفع شورش سپاه و اعاده امنيت بشمار آمد.&raquo;   طلحة بن طاهر( 207- 213 )  همزمان با انتخاب عبدالله به جانشيني طاهر، خليفه طلحه را نيز به نيابت ازعبدالله برگزيد. چون طلحه در خراسان با پدر همراه بود و مقارن آن ايام بيشتر کارها در آنجا به دست او اداره مي شد و بيرون آوردن آن ولايت از دست او &ndash; طلحه &ndash; براي خليفه غيرممکن بود.  طلحه درايام پدر به حکومت سيستان منصوب بود و تا سال فوت پدردر آنجا مي زيست. چون خبر وفات طاهر رسيد، طلحه به خراسان رفت و از آنجا از جانب خود الياس بن اسد ساماني را به سيستان فرستاد.  باري ، طلحه بن طاهر بعد از پدر در خراسان همچنان شيوه او را در طرز حکومت ادامه داد.* به ضرورت وقت در دفع خوارج هم اهتمام به جا آورد و بيشتر عمر امارت او در جنگ با خوارج گذشت. با حمزه خارجي که از عهد هاون الرشيد خراسان و سيستان را عرضه ناامني کرده بود، بارها جنگ کرد. با اين حال، هرچند مقارن وفات او ( ربيع الاول 213 ) حمزه هم وفات يافت، فتنه خوارج در خراسان همچنان تا مدتها بعد دوام پيدا کرد.  بعداز فوت طلحه، برادر ديگرش علي بن طاهر بلافاصله به اشارت خليفه حکومت خراسان را به دست گرفت. او نيز همچون برادرش طلحه، از جانب برادر خود عبدالله بن طاهر نيابت مي کرد. اما او نيز چندي بعد در جنگ با خوارج کشته شد.  عبدالله بن طاهر( 213- 230 )  &laquo; عبدالله بن طاهر که در آن هنگام آماده جنگ با" بابک خرمدين " بود- با فوت و کشته شدن نائبينش &ndash; به اشارت خليفه عزيمت خراسان کرد.  واگذاري حکومت طاهر به پسرش عبدالله و نيابت پي درپي دو پسر ديگرش از حکومت برادر، فرمانروايي خراسان را براي آل طاهر- طاهريان &ndash; به نحو چاره ناپذيري به صورت يک ملک موروث درآورد. *معافيت اين حکومت از مداخله مستقيم بغداد در جزئيات امور هم به صورت يک تحول اداري جلوه کرد و استقلال خراسان در تحت حکومت طاهريان صورت تجزيه قطعي و انفصال قهري پيدا نکرد. مبلغ سالانه يي که بر وفق عهد و قرار خليفه مي بايست طاهر و فرزندانش از بابت جزيه و اخراج و عوايد خراسان و ولايت تابع به بغداد گسيل دارند، هرگز قطع نشد و خطبه هم در تمام اين قلمرو همواره و همچنان به نام خليفه وقت خوانده مي شد و در مواقع ضرورت در باب کارهاي عمده نيز گزارش هايي به بغداد فرستاده مي شد.  حکومت عبدالله بن طاهر اوج قدرت طاهريان در خراسان بود. آنچه از خراج ولايات تابع عايد او مي شد چنانکه از نقل ابن خرداذبه بر مي آيد متجاوز از چهل و چهار مليون درهم بود که البته البسه و امتعه نفيس ديگر و بردگان و چهارپايان هم بر آن افزوده مي شد واين خود در آن عصر ثروت قابل ملاحظه يي بود. المعتصم خليفه جديد هم که بعداز مأمون به خلافت رسيد &ndash; هر چند از عبدالله چندان دلخوش نبود - اما ابقاء او را در حکومت خراسان به مصلحت وقت ديد و به استقلال حکومت موروثي آل طاهر لطمه يي وارد نياورد.*  عبدالله در تجهيز لشکرهايي که در ماوراء النهر براي توسعه قلمرو حلافت انجام مي شد اهتمام کرد.  در دفع خوارج و رفع ناخرسنديهايي که نايبان و کارگزاران او در نيشابور و نواحي ديگر به وجود آورده بودند نيز سعي بسيار ورزيد.&raquo;  &laquo; عبدالله بن طاهر توجه خاصي به رعايت حال کشاورزان نشان داد. قوانين پسنديده يي در باب تقسيم آب و طرز استفاده از قنات ها وضع کرد &ndash; که درين باره از رهنمودهاي" فقها " در رعايت حقوق عام استفاه کرد &ndash; و مقررات او براي کشاورزان مايه تأمين رضايت و رفع تبعيض ها گشت. در رعايت حال کشاورزان خُرده پا به عمال و کارگزارانش تأکيد بسيار کرد تا در اخذ خراج از حال آنها غافل نباشند و بدينگونه سختگيريهايي را که از سالها پيش ازو درين باب معمول شده بود، به نحو مطلوبي تعديل کرد. وي علاوه بر اهتمام در دفع خوارج که در آن ايام هنوز سيستان را عرضه آشوب خود مي داشتند، در دوران خلافت معتصم، اهتمام قابل ملاحظه يي در دفع شورش هاي ضد خلافت کرد که موجب مزيد اعتماد خليفه جديد در حق او گشت.* از جمله توفيقي که در فرونشاندن شورش مازيار در طبرستان يافت و نقشي که در کشف و افشاء توطئه افشين اشروسنه بر ضد خليفه به انجام رساند امارت او را در خراسان در نظر خليفه سزاي تحسين و موجب بسط امنيت کشور نشان داد.  علاقه او به شعر عربي که خود او و پدرش طاهر در آن زمينه مايه خوبي داشتند شايد از توجه وي به ترويج شعر و ادب زبان فارسي مانع آمد. اما بعيد مي نمايد اين بي توجهي به شعر و ادب فارسي تا آن حد بوده باشد که بر وفق يک روايت ضعيف مذکور در تذکره دولتشاه، وي را به فروشستن يک نسخه فارسي قصه وامق و عذرا وادار کرده باشد. خود او در زبان عربي شاعر و کاتب بود و مجموعه رسايل او مثل مجموعه رسايل پدرش نمونه بلاغت محسوب مي شد. " حنظله باد غيسي " از نخستين شاعران فارسي گوي خراسان هم بنابر مشهور به دربار او منسوب بود و از او توجه و نواخت بسيار ديد.  حکومت عبدالله طاهر در رعايت دقايق عدالت گستري و رعيت پروري يک نمونه مقبول و يادماندني محسوب شد و او به احتمال قوي در توجه به ابن دقايق تحت تأثير تعليم پدرش طاهر بود که در عهدنامه معروف او &ndash; خطاب به وي &ndash; درتقرير لطايف سياست و دقايق حکمت، به گفته مأمون ، هيچ نکته يي را فروگذار نکرده بود. علاقه يي که عبدالله در نشر و ترويج سوادآموزي نشان داد خاطره او را در اذهان نسلهاي بعد به نحو بارزي محبوب نگهداشت.*  وي در قلمرو خود کودکان را تشويق به آموختگاري کرد و فرمان داد تا اطفال رعايا را به هيچ بهانه از مکتب محروم ندارند. حتي فرمود که تا وسايل و اسباب درس خواندن را همه جا براي آنها فراهم سازند تا استعداد هيچ کودک ضايع نماند . و اين نکته در تاريخ آن ايام ماجرايي يگانه، ممتازو درخشان در زمينه تعميم سواد و بسط دانش بود.&raquo;  طاهربن عبدالله( 230- 248 )  &laquo; بعداز مرگ عبدالله بن طاهر در ربيع الاخر 230 ، پسرش طاهر دوم &ndash; ابوالطيب طاهربن عبدالله بن طاهر &ndash; به امارت رسيد. با آنکه واثق خليفه درين باب ميل قلبي نداشت ولي خود را به حفظ و ادامه حکومت موروث خراسان در سلاله طاهر ناچار يافت. طاهر دوم (ثاني) درتمام مدت امارت خويش با خوارج و عياران سيستان، که طالب استقلال بودند، درگير بود. با آنکه ازکفايت پدر بي بهره نبود به اندازه او براي بسط عدالت در قلمرو خويش فرصت نيافت.* با اينهمه ، فرمانروايي عاقل ، ساده و معتدل بود. و چنانکه شيوه فرمانروايان هوشمندست از گوش دادن به سخن متملقان و گزافه گويان بيزاري نشان مي داد. حادثه يي ياد کردني که در دوران فرمانروايي او در خراسان روي داد، قطع کردن " سَرو" معروف کاشمر بود. درخت زيباي تناور کهنسالي که در حوالي ترشيز سايه گستر بود و گفته مي شد در عهد زرتشت يا به دست او غرس شده بود.  به هر حال حکم قطع درخت از جانب متوکل خليفه رسيد که شايد او آن را بهانه يي براي مداخله مستقيم خليفه در امور خراسان ساخته بود. ابوالطيب طاهر که به هر حال دست نشانده يا برنشانده خليفه محسوب مي شد ازاجراي حکم، هرچند شايد با بي ميلي و ناخرسندي،چاره نداشت. آري ، حکم خليفه براي عامه اهل ولايت مايه ناخرسندي شد.&raquo; براي خلاصي از اين حکم خليفه&laquo; کساني که تاريخ بيهق آنها را &laquo; گبران &raquo; مي خواند پيشنهاد کردند، پنجاه هزار دينار نيشابوري به خزانه خليفه کارسازي نمايند تا او از اين اقدام بازايستد. اما امير طاهري که به خلق وخوي خليفه متعصب و نيمه ديوانه عصر آشنايي بيشتر داشت حتي جرات نکرد درين باب با متوکل به مکاتبه پردازد. به هرحال قطع درخت که به حکم متوکل انجام شد بنابر مشهور با قتل متوکل به دست ترکانش در سال 247 رجب مقارن گشت. آن قتل را عام مردم به تأثير شوم اين قطع درخت منسوب کردند. خود طاهر هم چندي بعد از آن در سال 248 رجب وفات يافت.&raquo;  محمد بن طاهر( 248- 259 )  &laquo; امارت خراسان بعداز او به پسرش " محمد بن طاهر" رسيد که به قول گرديزي مورخ، غافل و بي عاقبت بود. اوقاتش در عيش و مستي مي گذشت و به شعر و موسيقي بيش از ملک و حکومت علاقه نشان مي داد.  دوران يازده ساله امارت اين آخرين امير طاهريان دوران هرج و مرج خراسان بود. ضعف و فترت دستگاه خلافت هم که در دنبال قتل متوکل پيش آمد در تمديد و توسعه اين هرج ومرج تأثير بخشيد. اختلال به قدرت طاهريان راه يافت و در ولايات تابع اغتشاش هايي روي داد.&raquo;  به علت ضيعف النفسي و غفلت محمدبن طاهر&laquo; کارداران او در ولايت با مردم به خودسري و استبداد معامله مي کردند، چنانکه عمّش سليمان، والي قسمتي از طبرستان به اهالي صدمات بسيار زد و بر اثر همين حرکات زشت سليمان و عمال او بود که مردم بر طاهريان شوريدند و علويان را که توسط داعي کبير حسن بن زيد علوي رهبري مي شد پيش انداخته، خود را ازتحت فرمان آل طاهر بيرون آوردند.&raquo; و همچنين &laquo; با غلبه يعقوب بن ليث صفاري که در اواخر عهد طاهردوم در سيستان قيام کرد آن ولايت از قلمرو وي جدا شد. ري و قزوين نيز در همان ايام از حوزه اقتدار وي خارج گشت و ضعف اراده خود وي و سوءاداره عمالش قلمرو او را تقريبا منحصر به تختگاه وي در نيشابور کرد. آن هم به تحريک و تشويق اطرافيان خود وي که با صفار سيستان تباني کرده بودند به دست يعقوب افتاد.* بهانه يعقوب خودداري محمد بن طاهر از استرداد کساني بود که متهم به سوءقصد به جان امير صفار شده بودند و وي آنها را نزد خود پناه داده بود. با تسخير نيشابور و توقيف وي &ndash; که هر دو به آساني و بدون مقاومت انجام گرفت &ndash; يعقوب خطبه به نام خود خواند و حکومت طاهريان پس از 53 سال در تمام خراسان به پايان رسيد.  چون يعقوب او را بي زيان و بغداد را از پشتيباني وي ناتوان يافت ، محمد از بند وي آزادي يافت و به بغداد رفت. با آنکه به دنبال غلبه صفار بر نيشابور قدرت طاهريان در خراسان خاتمه يافت، اما ارتباط آنها با دستگاه خلافت همچنان ادامه پيدا کرد. محمدبن طاهر شحنه بغداد شد و از جانب خليفه مورد تقدير و حمايت واقع گشت.  در آنجا &ndash; محمد بن طاهر- غير از ارتباط با دستگاه خليفه و عنوان امارت، کاخ و باغ طاهريان برايش باقي مانده بود. خراسان و سيستان به دست صفار افتاد و با اعتلاء يعقوب خاطره خاندان طاهر يکچند از يادها رفت.  محمدبن طاهر بعد از خاتمه عهد يعقوب ، در سال 271 هجری سعي نيم بند بيفايده يي هم به اشارت خليفه براي اعاده قدرت موروث طاهريان در خراسان انجام داد و خليفه هم درين زمينه به او کمک کرد، ولي او توفيقي نيافت و به بغداد بازگشت. باقي عمرش نيز همانجا به پايان آمد و خراسان و سيستان در دست صفاريان باقي ماند.  طرز فرمانروايي آل طاهر هم به وسيله سامانيان و غزنويان دنبال شد. دولت کوته مدت آنها بي آنکه هرگز به نحو قطعي از حوزه حکم خليفه خارج شده باشد اولين دولت مستقل گونه ايراني در دوران اسلامي بشمار آمد.&raquo;  اسامي امراي طاهري و زمان امارت هريک:  ا- طاهربن حسين بن مصعب 206- 207  2- طلحة بن طاهر 207- 213  3- عبدالله بن طاهر 213-230  4- طاهربن عبدالله 230 - 248  5- محمدبن طاهر 248 - 259]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>تاریخ مختصر ایران بعد از اسلام</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/تاریخ-مختصر-ایران-بعد-از-اسلام</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/تاریخ-مختصر-ایران-بعد-از-اسلام</guid>

<description><![CDATA[

جنگ نهاوند در سال 20 هجری اتفاق افتاد و پس از آن ایران به دست اعراب افتاد. در طول بیست سال بعد، تمام بلاد ایران مانند خراسان و سیستان نیز فتح شد......


جنگ نهاوند در سال 20 هجری اتفاق افتاد و پس از آن ایران به دست اعراب افتاد. در طول بیست سال بعد، تمام بلاد ایران مانند خراسان و سیستان نیز فتح شد.  سال&zwnj;ها گذشت و در این مدت اختلافات داخلی زیادی بین مسلمانان پدید آمد. بنی امیه در دوران حکومت خود، بزرگی اعراب و تحقیر ملل دیگر را شعار خویش ساخته بودند، و ایرانیان که از فشارهای حکومت ناراضی بودند، همواره مترصد اقدام علیه آنان بودند. چنان که نه فقط همراه مختار و ابراهیم بن مالک بر ضد عبدالملک ابن مروان قیام کردند، بلکه به اتفاق عبدالرحمان بن اشعث نیز علیه حجاج بن یوسف ثقفی همدست شدند،به خصوص که خلفای بنی امیه در امر جزیه و خراج خشونت و شدت زیادی به خرج می&zwnj;دادند.  به تدریج در اواخر حکومت بنی امیه، خراسان پایگاهی برای مخالفان آنها شد. لذا بنی عباس برای نفوذ خود به ایرانی ها متوسل شدند. کمک ایرانیان به بنی عباس را باید دلیل اصلی برای نابودی بنی امیه و قدرت بنی عباس دانست. به همین دلیل بود که در دوره عظمت عباسیان، بالاترین مقام&zwnj;های اجرایی به ایرانیان اختصاص یافت که در این مورد می&zwnj;توان به وزارت خاندان برمکی اشاره کرد. با قتل این خاندان توسط هارون الرشید و بیرون راندن ایرانی ها از دستگاه خلافت، مقدمات ضعف دولت عباسی آغاز شد. با ضعف دولت عباسی و خارج شدن بعضی سرزمین&zwnj;ها از زیر نفوذ آن، دولت&zwnj;هایی در گوشه و کنار ایران ایجاد شدند و خود را مستقل از دستگاه خلافت اعلام کردند. از این دولت ها می توان به طاهریان و صفاریان اشاره کرد.  به تدریج نفوذ دستگاه خلافت بنی عباس به عراق محدود شد و دولت&zwnj;هایی ایرانی با قدرتی بسیار پدید آمدند؛ مانند دولت آل بویه. دولت ایرانی سامانی در ماوراء النهر پدید آمد. از سال&zwnj;ها قبل، اقوام ترک در دستگاه خلافت و دیگر دولت&zwnj;ها نفوذ کرده بودند، لذا توانستند دولت غزنوی را در شرق ایران به وجود آورند. پس از غزنویان، ترک&zwnj;های سلجوقی به قدرت رسیدند که عظمت امپراطوری ایران در دوره حکوت آنها، بار دیگر تقریباً تمام فلات ایران تا آسیای صغیر را در بر گرفت.  سلجوقیان حتی خلیفه عباسی را هم زیر نفوذ خود گرفتند و توانستند در جنگ با دولت روم شرقی پیروز شوند. پس از این پیروزی بود که به تدریج مقدمات جنگ های صلیبی فراهم شد تا اینکه رسماً در سال 1099 میلادی، این جنگ&zwnj;ها آغاز شد.  پس از سلجوقیان، خوارزمشاهیان بر سر کار آمدند. در این دوره جهان اسلام مواجه با فاجعه بزرگی گردید: حمله مغول. بسیاری از شهر های آباد ایران با خاک یکسان شد و صدها هزار نفر از مردم کشته و آواره شدند. در حمله بعدی مغول که توسط هلاکوخان ترتیب داده شد، بغداد تصرف شد، دولت عباسی سقوط کرد و خلیفه آن کشته شد. بازماندگان هلاکوخان که به نام ایلخانان بر ایران حکومت می&zwnj;کردند، به سبب تاثیر نفوذ وزرا و مشاورینی چون خواجه نصیرالدین طوسی، شمس الدین محمد جوینی و رشید الدین فضل الله همدانی و مخصوصاً فرهنگ ایرانی - اسلامی ایرانیان، به دین اسلام گرویدند و مقهور تمدن و تربیت ایرانی&zwnj;ها شدند.  خاتمه کار ایلخانان با ضعف و اختلافات داخلی و شورش های زیادی در اطراف و اکناف کشور همراه شد. در این هنگام یکی دیگر از سرداران مغول به نام تیمور لنگ حملات خود را آغاز کرد. تیمور که طنین نامش ازچین تا مصر و از دهلی نو تا مسکو را به وحشت می&zwnj;افکند، طی یورش&zwnj;های خونین و مکرر خویش بسیاری از بلاد ایران و سرزمین&zwnj;های دیگر را ویران کرد و جنایات بسیاری مرتکب شد. پس از او جانشینانش نتوانستند قلمرو وی را حفظ کنند و حکومت&zwnj;های محلی در همه جای ایران سر بر آوردند.  سرانجام شاه اسماعیل صفوی به این حکومت ها پایان داد و حکومت مقتدر شیعی صفوی را بنیان نهاد، اما صفویه نیز با هجوم افغان&zwnj;ها منقرض گردید. پس از آن نادر شاه، افغان&zwnj;ها را بیرون راند و سلسله افشاریه را تأسیس کرد. وی حملاتی را علیه هندوستان ترتیب داد. سپس سلسله زندیه که مؤسس&zwnj;اش کریم خان زند بود، حکومتی را بنا نهاد که چندان دوام نیافت و با حملات آنها محمد خان از بین رفت.  از آن پس دوره ننگین حکومت قاجاریه شروع شد که تا سال&zwnj;ها ادامه داشت. از پادشاهان این سلسله می&zwnj;توان فتحعلی شاه، مظفرالدین شاه و ناصرالدین شاه را نام برد. در این دوره جنگ&zwnj;های ایران و روسیه رخ داد که به دلیل بی&zwnj;کفایتی شاهان قاجار، بسیاری از سرزمین های ایران از کشور جدا شد و از دست رفت.  آخرین سلسله پادشاهی که بر ایران حکومت کرد، خاندان پهلوی بود. رضا شاه توسط کودتایی که در سوم اسفند 1299 ترتیب داد، به وزارت رسید و مدتی بعد انقراض قاجاریه را اعلام کرد. همزمان با جنگ جهانی دوم، نیروهای متفقین در شهریور 1320 هجری شمسی وارد ایران شدند تا به شوروی که علیه آلمان می&zwnj;جنگید امکانات برسانند. رضا شاه به دستور دولت انگلیس از ایران خارج شد و پسرش، محمدرضا شاه، بر تخت سلطنت نشست. دوره پهلوی تا بهمن 1357 که انقلاب اسلامی پیروز شد، ادامه یافت. ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دودمان‌های دوران پس از اسلام</title>
<link>https://historycal.loxblog.com/دودمانهای-دوران-پس-از-اسلام</link>
<guid>https://historycal.loxblog.com/دودمانهای-دوران-پس-از-اسلام</guid>

<description><![CDATA[

دودمان&zwnj;های دوران پس از اسلام
طاهریان (۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار طاهر ذوالیمینین&nbsp;صفاریان (۲۶۱ - ۲۸۷ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار یعقوب لیث&nbsp;سامانیان (۲۶۱ - ۳۸۹ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار نصر اول شهریاران بزرگ اسماعیل بن احمد و نصر بن احمد&nbsp;زیاریان(۳۱۵ - ۴۶۲ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار مرداویج پسر زیار شهریار معروف قابوس بن وشمگیر&nbsp;بوییان (۳۲۰ - ۴۴۰ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار عمادالدوله علی شهریار بزرگ عضدالدوله&nbsp;غزنویان (۳۸۸ - ۵۵۵ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار سلطان محمود غزنوی&nbsp;سلجوقیان (۴۲۹ - ۵۱۱ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار طغرل بیک شهریاران بزرگ ملکشاه و سلطان سنجر&nbsp;خوارزمشاهیان (۴۷۰ - ۶۱۷ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار (انوشتکین غرجه) شهریاران معروف: محمد خوارزمشاه&nbsp;ایلخانان مغول (۶۵۴ - ۷۳۶ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار هولاکو خان&nbsp;تیموریان (-۷۷۱ ۹۰۳ ه. ق) بنیان&zwnj;گذار تیمور گورکانی&nbsp;صفویان - (۹۰۶ - ۱۱۳۵ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار شاه اسماعیل اول شهریار بزرگ شاه عباس&nbsp;افشار (۱۱۴۸ - ۱۱۶۱ ه. ق.): بنیان&zwnj;گذار نادرشاه&nbsp;زندیه (-۱۱۶۳ ۱۲۰۹ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار کریم خان زند&nbsp;قاجار (۱۲۰۹ - ۱۳۴۵ ه. ق.) بنیان&zwnj;گذار آقا محمد شاه شهریار نامی ناصرالدین شاه&nbsp;سلسله پهلوی (آغاز۱۳۴۵ ه. ق. ۱۳۰۴ ه. ش.) بنیان&zwnj;گذار رضا شاهحکومت جمهوری اسلامی ایران  (آغاز ۱۳۵۷ ه. ش.) بنیان&zwnj;گذار امام خمینی]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:36:56 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

